بچه مثبت | قسمت چهاردهم

[ad_1]

تو مطمئنی تصمیمت درسته؟

تا حالا انقدر مطمئن نبودم از وقتی دیدمش یه لحظه هم فراموشش نکردم

 

ببین کورش حرفاتو قبول دارم اما اول باید خونوادتو راضی کنی بعد مائده رو

 

به مامان گفتم عاشق شدم اتفاقا خیلی خوشحال شد

بهش گفتی طرف کیه ؟

نه …اون با تو

آخه به من چه من نه سر پیازم نه ته پیاز

 

ملیسا تو با این زبونت میتونی مارم از سوراخ بیرون بکشی

هندونه زیر بغلم نذار

ملیسا تو را جون اونی که دوسش داری این کارو برام بکن تا آخر عمر نوکرتم

اوم……..خوبه ،دوست دارم نوکرم بشی

زد تو سرمو گفت

بچه پررو

خوب جدا از شوخی دقیقا من باید چی کار کنم

از مائده و نجابتش تعریف کن اونقدر که مامانو مشتاق دیدارش کنی تو که مامانمو میشناسی

باشه خوبه …نوکرم

زهر مار

من میرم دیگه

کجا

پیش مامانت

ببینم چه میکنی

ایش

 

مامانش جلوی تی وی تو سالن مشغول دیدن فشن شو بود

سلام

سلام عزیز دلم اشرف (خدمتکارشون )گفت اومدی

آره یه ساعتی هست

خوبین شما؟

مرسی الینا چطوره ؟

سلام داره خدمتتون ….اومده بودم کورشو ببینم چندروزی بود ندیده بودمش

 

لبخند معنی داری زد و گفت : خودشو تو اتاقش محبوس کرده بود …….. انگار تو دلش داشتند کیلو کیلو قند آب میکردند

آره برام گفت داشته فکر میکرده

پس بالاخره بهت گفت

با تعجب گفتم

آره خوب گفت که

هنوز حرفم تموم نشده بود که بغلم کرد و بوسیدم

 

از اولش میدونستم آخر گلوی کورش پیشت گیر میکنه

تازه دوزاریم افتاد که چی به چیه نتونستم جلوی خودمو بگیرمو غش غش خندیدم

بیچاره مامان کورش پیش خودش فکر کرد من یکی دو تخته ام کمه

 

ببینید مثل اینکه سوءتفاهم شده کورش عاشق دوست من شده نه من

چی؟

مائده دوست صمیمیمو میگم

اما من فکر کردم……. وسط حرفش پریدمو گفتم

منو کورش مثل خواهر برادریم شما که باید بهتر بدونید

آره راست میگی خودمم تعجب کردم

ای خالی بند از رو هم که نمیره

بله داشتم میگفتم

یه روزی که کورش با من قرار داشت تصادفا مائده را دید از اون به بعد

چه جور دختریه؟

ماهه……….اونقدر خوبه که هر چی از خوبیاش بگم کم گفتم …نمیخوام فکر کنید که چون مائده دوستمه یا کورش ازم خواسته ازش تعریف کنم اینطوری دارم میگم

کافیه خودتون فقط یه بار ببینیدش عاشقش میشید

خونوادش چی؟

خوب به دنیا که اومده مامانشو از دست داده باباش هم آدم فوق العاده محترمو با شخصیتیه

میخوام ببینمش

حتما ولی یه چیزی خود مائده از قضیه عاشق شدن کورش خبری نداره

چشماشو ریز کرد و گفت :باور کنم که نمیدونه

میل خودتونه ……به هر حال هر وقت خواستید ببینیدش بهم زنگ بزنید

حتما

ببخشید که زحمتتون دادم خداحافظ

 

***
شب مائده زنگ زد و گفت که با متین صحبت کرده و دو سه تا فحشم بهم داد که چرا دل داداششو شیکوندمو از این حرفا
یه لحظه خواستم در رابطه با کورش بهش بگم اما احساس کردم الان خیلی زوده و باید یه جورایی از جانب کورش و خونوادش مطمئن بشم بعد
یه روز دیگه وقت داشتم جواب آرشامو بدم اگرچه تصمیمو گرفتم که جواب منفی باشه اما جلوی بقیه مخصوصا مامان نشون میدادم که مرددم و هنوز دارم فکر میکنم
این جنگ اعصاب یه روزم دیرتر شروع بشه خودش خیلیه
تو این مدت یه هفته اصلا آرشامو ندیدم و آتوسا هم دیگه زنگ نزد
باید یه جوری از شر آرشام خلاص میشدم
تو شماره های دو روز پیش شماره آتوسا را پیدا کردمو بهش زنگ زدم
الو
عق همچین با ناز گفت الو که احساس کردم نامزدشم

سلام آتوسا

تو که گفتی دوسش داری واسه چی دیگه زنگ زدی؟

جواب سلام واجبه مامانت بهت یاد نداده ؟

پوفی کشید و من ادامه دادم

زنگ نزدم که نازتو بکشم …زنگ زدم چون فکر کردم واقعا آرشامو دوست داری بیشتر از من

خوب حالا چرا عصبانی میشی اگه دوسش نداشتم که انقدر جلوی هر کسی خودمو خار و خفیف نمیکردم

ببین آتوسا خانم من از آرشام متنفرم خودشم میدونه اما من نمیدونم چرا دست از سرم بر نمیداره

واقعا

پس چی فکر کردی زنگ زدم دور هم دو تا جوک بگیمو بخندیم

خوب …اگه اینطوریه پیشنهاد ازدواجشو رد کن

فقط منتظر بودم تو بگی …معلومه رد میکنم اما میخوام کلا شرش از سرم کم بشه ؟

چرا ؟

چرا چی؟

چرا آرشامو نمیخوای اونکه

پای یکی دیگه درمیون

با خنده گفت :واقعا

نه همینطوری

از لحن جدیم نیششو بست و گفت :حالا چی کار کنیم

خوب باید یه کاری کنم از چشم مامانم بیوفته

چطوری؟

 

دوست آتوسا که اسمش ناناز بود و کارش تور کردن پسرا و چاپیدنشون بودو در جریان امور گذاشیمشو شوتش کردیم وسط نقشمون

اونقدر خودشو ناناز درست کرده بود که من که یه دختر بودم داشتم با نگام قورتش میدادم چه برسه به آرشام بیچاره

سریع رفتم خونه و به مامان گفتم حاضر بشه تا بریم دیدن آرشام مامان گفت

فردا میاد اینجا

نه مامان باهاش هماهنگ کردم امشب یه جشن کوچولوی خانوادگی بگیریم

محض احتیاط گوشیشو از تو کیفش کش رفتم

 

با تک زنگ ناناز رو گوشیم سریع مامانو سوار ماشین کردم و گازو گوله کردم

معلوم هست چه مرگیته

مامانم من جواب مثبتو امروز به آشام دادم اونم گفت

امشب یه جشن کوچولو بگیریمو فردا رسمی بیاد خاستگاری

میدونستم سر عقل میای

ناناز درو طبق نقشمون باز گذاشته بود و منم بدون تولید صدا درو باز کردمو ماشینو بردم تو

صدای موسیقی بلند بود و مطمئنا صدای ماشینم از داخل شنیده نمیشد

مامان گفت : دست خالی نباید میومدیم

اوه مامان حالا حالا ها وقت داری

 

مامانو فرستادم تو و خودمم پشت سرش وارد شدم

آرشام کو

تو سالنه

 

گفت مهمون مهمی داره به سمت سالن که صدای موسیقی از اونجا میومد رفتیمو

اوه اوه …قیافه مامان دیدن داشت

انگار فیلم مثبت هیژده  میدیدم…..آرشام با بالاتنه ی لخت روی کاناپه دراز کشیده بود و نانازهم با اون تاپ کلته قرمز جیغش و اون دامن کوتاش روش خوابیده بود

لامصب چه لبیم میگرفت

مامان به خوش اومد و همچین داد زد اینجا چه خبره که من تو شلوارم از ترس ج.ش کردم

آرشام بیچاره نانازو هل داد اونطرفو با تعجب به ما نگاه کرد

حالا نوبت من بود

پس مهمون مخصوصت ایشون بودند

خیلی پستی آرشام…. من … من احمق که تازه داشتم عاشقت میشدم …تو با احساسات من بازی کردی هیچ وقت نمیبخشمت

آرشام با بهت نگام میکرد یه چشمک و یه بوس نامحسوس براش فرستادمو در حالی که سعی میکردم نیشمو ببندم رو به مامان گفتم

من تو ماشینم

و الکی دستمو گذاشتم رو صورتمو ادای گریه کردن دراوردم و به سمت در خروجی دویدم سریع پریدم تو ماشینو پیازی که تو داشبورت بود و قاچ کردمو گرفتم جلوی چشمم و بعدم از پنجره پرت کردم بیرون

ناناز که با یه بای بای سریع جیم زد و مامانم با خشم اومد تو ماشین و در بیچارشو همچین محکم بست که راست راستی اشکم برای ماشینم دراومد

پسره لاشی آشغال حالیت میکنم با کی طرفی

تو هم اینطوری به خاطر اون آشغال گریه نکن خوبه قبل از عقد شناختمش

پدر اون مهلقا را در میارم….. اخ جون

مامان …من …من دوسش دارم

تو غلط کردی

اما…….

اما و اگه نداره تو خامی نمیفهمی این آدم ………. گوشیم زنگ خورد

آتوسا بود

بله

تموم شد ؟

آره

مامانت کنارته

آره

باشه مرسی

بای

مامان تا صبح نخوابید و هم به مهلقا و هم به مامان آرشام زنگ زد و اونا را با فحشاش مستفیض کرد

منم تا خود صبح فقط حال کردم
گوشیو براشتم ….میخواستم ببینم اون آرشام پررو بعد از اون افتضاح باهام چیکار داره

الو

بالاخره کار خودتو کردی؟

من فقط امتحانت کردم که چقدرم سربلند بیرون اومدی

من یه عمر از این خراب شده دور بودم و با اداب غرب بزرگ شدم

دقیقا بر عکس من ….فکر کردی برای چی خودمو به آب و آتیش زدم تا به همه بفهمونم ما به درد هم نمیخوریم……ولی خدایی هیچ وقت فکر نمیکردم دستت انقدر راحت واسه مامانم رو بشه

من امروز میرم آمریکا

خوب چی کار کنم نکنه توقع داری بیام فرودگاه بدرقه ات

اصلا..فقط خواستم یاداوری کنم بهت که من تا حالا هر چی میخواستم بدست اوردم

آ..آ…نشد دیگه هیچ وقت …تاکید میکنم هیچوقت منو به دست نمیاری اکی؟

نمیذارم دست هیچ کس بهت برسه

برو بابا دلت خوشه ….بای عزیزم انشاالله بری دیگه بر نگردی

گوشی و قطع کردمو و با خیال راحت جلوی تی وی دراز کشیدم
آخی زندگی چه زیباست
دوباره گوشیم زنگ خورد
ای بمیرید اگه گذاشتید دو دقیقه بکپم
بله
سلام ملیسا جون کتیم مادر کورش

اوه سلام کتی خانوم حال شما

خوبم ..امروز وقت داری یه قراری بذاریم این مائده خانومتونو را ببینم

اوم……خوب نمیدونم چطوری به مائده بگم ….ولی باشه فقط قبلش باید باهاتون صحبت کنم

امروز عصر میام دنبالت

 

نه …من میام پارک سر کوچتون

نمیخواستم مامان بویی ببره

من داشتم براش نقش یه دختری که شکست عشقی خورده بودو بازی میکردم
باید قبل از دیدن مائده کتی خانم را روشن میکردم
از مائده و اخلاقیاتش و خانوادش برای کتی گفتم و اون فقط گفت
نمیتونم باور کنم کورش عاشق چنین دختری شده

خوب منم هنوز باور نکردم یه جوراییم میترسم

از چی؟

نمیدونم اما …..بیخیال بهتره ببینینش اما یادتون باشه که چی گفتم فعلا مائده نباید بفهمه کورش عاشقش شده تا ما از جانب کورش مطمئن بشیم

کتی سرشو به نشونه موافقت تکون داد
به مائده زنگ زدم و ابراز دلتنگی کردم و خواستم یه قرار بذاره ببینمش گفت الان کتاب فروشیه روبرو دانشگا تهرانه و بیام اونجا
کتایون با دیدن مائده جا خورد اونو یکی از آشناهامون معرفی کردم که تصادفا الان دیدمش

رفتیم طبق معمول کافی شاپ وکتی خانومو حسابی انداختیمش تو خرج
کتی از درس و دانشگاه مائده پرسید و مائده با متانت همیشگیش جوابشو داد
موقع خداحافیم خواستم مائده را برسونم که گفت با ماشینش اومده و منم از خداخواسته روشو بوسیدمو با کتی خانم سوار ماشین شدیم

خوب

خوب خیلی خانومه یه جورایی از سر کورش زیاده

 

***

 

نمیدونم چرا برای شروع ترم جدید انقدر خوشحال بودم و یه جوراییم استرس داشتم …… با رفتن آرشامو اون کشیدن اون نقشه رابطه من و آتوسا زمین تا آسمون فرق کرد علتشم فقط این بود که آتوسا واقعا عوض شده بود و دیگه اون دختر افاده ای فیس فیسو نبود

 

حتی یه بار مامان پرسید که چی شده منی که سایه آتوسا را از دو کیلومتری با تیر میزدم حالا باهاش قرار رستوران و گردش میذارم

برنامه کوه جمعه هم یه جورایی با نیومدن مائده و نازنین و متعاقبا کورش و بهروز کنسل شد

شروع ترم با اتفاقات جدیدی همراه بود

مهمترین اونا نامزدی نازنین با پسر عمه اش و افسردگی شدید بهروز بود

اتفاق بعدی استاد سهرابی بود که شورشو دراورده بود با هیزبازیاش و خیره شدناش سر کلاس به من گاهی وقتا تصور میکردم

فقط درسو داره به من میده

کورشم اونقدر تو خودش بود که نمیشد دو کلمه باهاش حرف زد

تنها چیزی که این وسط تغییر نکرده بود رفتار متین با من بود که مثل همیشه نگاش به کفشاش بود و یه سلام کوتاه

روز اول با تموم دردسراش گذشت داشتیم با بچه های گروه خودمون میرفتیم دم در که بریم کافی شاپ که یه پسر سبزه روی با نمک اومد جلو و گفت

نازنین …….. نازنین به سمتش رفت و گفت

حمیدجان سلام

سلام عزیزم اومدم دنبالت

اوه صبر کن ……. به سمت ما برگشت و گفت

بچه ها نامزدم حمید

این جمله کافی بود تا کیف بهروز از دستش روی زمین ول بشه و همه بدون اینکه حمید و تحویل بگیریم با نگرانی به بهروز نگاه کنیم… از جو به وجود اومده متنفر بودم سریع خودمو جمع و جور کردمو گفتم

سلام حمید خان از آشنایتون خوشحالم ..تبریک میگم

همه بهش تبریک گفتند حتی بهروز

صدای بغض دارش وقتی به حمید گفت

تبریک میگم امیدوارم بتونی خوشبختش کنی ،اشکو تو چشام جمع کرد

نازی با بچه ها و آقا حمید برید کافی شاپ مهمون من

منم با بهروز برم سراغ سهرابی و یه گوشمالی حسابی بهش بدم

بچه ها که زود گرفتند میخوام با بهروز صحبت کنم از پیشنهادم استقبال کردند و همگی به سمت کافی شاپ رفتند

بهروز

برو باهاشوون ملیسا میخوام تنها باشم

اما

خواهش می کنم

خواهش می کنم خواهش نکن

بهروز لبخند تلخی زد و گفت

دیدی بعد سه سال مثل یه کاغذ باطله انداختم دور

بهروز

چیه ؟…دروغ میگم ؟….هان …تو بگو ملی تو بگو ..باید دیگه چیکار میکردم تا بفهمه دوسش دارم…..من احمق دوسش دارم ….من

 

بغض نذاشت ادامه حرفشو بزنه و من ساکت شدمو ….یعنی در واقع چیزی نداشتم بگم ….چی میتونستم بگم …بگم حق با اونه یا نازنین …واقعا حق با کدومشون بود؟

 

 

***

نازی تو واقعا حمیدو دوست داری؟

معلومه …اگه دوسش نداشتم که باهاش نامزد نمی کردم

پس….با بهروز چه کنیم ؟

 

داره داغون میشه

من باهاش حرف زدم گفتم به درد هم نمیخوریم گفتم تو این سه سال هیچوقت نتونستم به چشم شوهر آینده ام بهش نگاه کنم یا حداقل کسی که بشه بهش تکیه کرد ….ملیسا بهروز خیلی بچست درسته فقط دو سال از حمید کوچکتره اما حمید خیلی پخته اس

 

پس چرا زودتر روشنش نکردی ؟

چرا بهش نگفتی نمیخوای باهاش ازدواج کنی؟

 

چون برام خیلی عزیزه …هیچ وقت دوست نداشتم دلش بشکنه …..می دونم که اشتباه کردم اما خوب …… نازنین ساکت شد و آهی کشید

یکی دو دقیقه هر دو ساکت بودیم تا اینکه نازنین گفت

اوایل فکر میکردم می تونم اونجوری که خودم دوس دارم بارش بیارم… منظورم اینه که اخلاقیاتشو مطابق با سلیقه ام عوض کنم….اتفاقا تا حدودیم تونستم ….اما بعد یه مدتی فهمیدم کارم اشتباس و هیچ وقت چنین مردیو واسه زندگیم ..واسه اینکه پدر بچه هام باشه ، دوست ندارم

واقعا نمیدونم چی بگم  …. اما به نظر من تو این رابطه فقط تو مقصر بودی چون وقتی فهمیدی تو و بهروز به درد هم نمیخورید همه چیزو بهم نزدی و گذاشتی بهروز بازی بخوره

راس میگی …اما مشکل اینجا بود که هر چقدر سعی میکردم بین خودمو بهروز فاصله بندازم …بهروز سریع فاصله را پر میکرد

وقتی از نازی جدا شدم تموم فکرم پیش این بود که چطور بهروز میتونه راحت نازی و فراموش کنه تا کمتر عذاب بکشه
بهروز از گروه کلا پس کشیده بود دیرتر از همه سر کلاسا میومد و زودتر از همه هم میرفت
کورش هم کم مونده بود از عشق مائده سر به کوه و بیابون بذاره
کتی جونم یه جوری انگار میپیچوندش و به بهونه تحقیق کردن هی لفتش می داد

دیگه اصلا تو کارشون دخالت نمیکردم و وقتی کورش اصرار میکرد با مامانش حرف بزنم با حرص میگفتم به من چه ؟

مگه من مدد کار اجتماعم والا
نازنین سرش به حمید جونش و تدارک مراسم عقدش گرم بود و کلاسا را یک درمیون دودر میکرد
فقط من و یلدا و شقایق مثل قبل واسه خودمون می تابیدیم و به این و اون گیر میدادیم
با مائده سر و سنگین بودم چون احساس میکردم سرکارم گذاشته
یه جورایی از رفتارای متین فهمیدم که همه حرفای مائده درباره عشق و عاشقیش کشک بوده
مثل قبل یه سلام کوچیک و نگاهش به هر جایی غیر از نگاه من و بعدم جیم شدن سریعش به طوری که احساس کردم ازم متنفره و فراری
وقتی از این موضوع مطمئن شدم که آخرای کلاس سهرابی بهم گفت بعد کلاس بمونم کارم داره متین شنید اما مثل چغندر از کلاس بیرون رفت بدون اینکه حتی یه عکس العمل کوچیک نشون بده
اونقدر از این رفتار متین شکار بودم که فقط منتظر شدم سهرابی یه آتو دستم بده تا منفجر بشمو قهوه ایش کنم
کلاس خالی شد فقط سهرابی بود که روی صندلیش نشسته بود و من که مثل طلبکارا دست به سینه جلوش ایستاده بودم

خوب خانم احمدی دیگه تو این چندترم وقت شناخت منو داشتید و منم از شما
وسط حرفش پریدمو گفتم

چی از جونم میخواید ؟هان …..میدونید اگه بابام بو ببره که یکی تو دانشگا چپ بهم نگاه کرده خونشو حلال میکنه؟

اونم کی ؟تو……تویی که میخوای لقمه بزرگتر از دهنت برداری و مامان جونت بهت یاد نداده لقنه بزرگ ممکنه باعث خفگیت بشه

…………….
خودمم نمیدونستم احترام استادیش و نگه دارم و بهش شما بگم یا با گفتن تو نشونش بدم براش ارزشی قائل نیستم برا همین قاطی پاتی میکردم
سهرابی از بهت بیرون اومد گفت

یعنی حتی نمیذاری پیشنهاد ازدواجمو مطرح کنم و بعد تحقیرم کنی؟
میدونستم سهرابی از اون دسته آدمایه که اگه روش می دادی سوارت میشه برا همین با کمال خونسردی گفتم

آقای دکتر سهرابی اوندفعه که جلوی بچه ها تحقیرم کردی و از کلاس بیرونم کردی یکی از بچه ها به بابام خبر داده بود و بابامم منو تحت فشار گذاشت تا بگم اون کی بوده که خم به ابروم اورده بود

من نم پس ندادم چون اونوقت باید شما قید استادی رو میزدید …فراموش نکردید که احمدی بزرگ چقدر خرش این جور جاها میره …اگه دوباره کلاغا خبر بدند بهش که استاد گرام دخترش پاشو از گلیمش درازتر کرده من هیچ مسولیتی در قبال شکستن پاهاتون قبول نمیکنم

ضمنا من از شما متنفرم

تو مغرورترین و گستاخترین دختری هستی که تو عمرم دیدم ولی مطمئن باش یکیم پیدا میشه و غرورتو… دلتو میشکنه

اکی …شما نگران من نباش ضمنا امیدوارم دور منو کلا خط کشیده باشید ….خداحافظ

 

***
خوب دروغ چرا از اینکه با سهرابی تند صحبت کرده بودم یه جورایی عذاب وجدان داشتم
اگه متین عوضی حداقل یه عکس العملی نشون میداد که احساس میکردم دوسم داره شاید رفتارم معقولتر بود
به خودم توپیدم چرا باید ری اکشن اون پسره خودخواه برام مهم بشه …همشون برند گم بشند اول از همه هم متین
اما به خودم که نمیتونستم دروغ بگم ….از بی محلی متین خونم قل قل میجوشید
اما از طرفی طی شناختی که تو این چند ترم از سهرابی بدست اورده بودم نباید جلوش وا میدادم
گوشیم زنگ خورد ….مائده بود از دستش عصبانی بودم

رد تماسو زدم گوشیمو خاموش کردم امروز از اون روزایی بود که حوصله خودمم نداشتم
با دیدن مهلقا توی سالن با تعجب به مامان نگاهی انداختم اصولا مامان آدمی نبود که خیلی راحت کسی را ببخشه اما این مهلقای کثافت انگار مهره مار داشت
سلام ملیسا جون
جوابشو ندادم و با اخم به مامان خیره شدم
مامان که از قیافم فهمید اگه آتو دستم بده سگ میشم با خونسردی گفت ملیسا جون آتوسا زنگ زد و گفت چرا گوشیتو جواب نمیدی و قرار شد بیاد خونمون

چرا؟

نمیدونم گفت کارت داره
اوپس …همینو کم داشتم امروز از زمین و آسمون واسم میباره
نیم ساعتی تو اتاقم نشسته بودم که یکی در زد

بله

آتوسام

بیا تو

آتوسا اومد و محکم بغلم کرد ….چطوری تو؟ چقدر اخمات تو همه

امروز روز بدشانسی منه

چطور ؟

اول از همه اینکه یه خاستگار داشتم که قهوه ایش کردمو حالا عذاب وجدان دارم دوم اینکه مگه مهلقا را تو سالن پایین ندیدی؟

اوهم دیدمش عجب رویی داره پاشده اومده اینجا ….مورد اولم قضیه خاستگاره چی بود؟

بی خیال الان اصلا رو مود تعریف نیستم

باشه ….هر جور راحتی …راستی نازیلا بهت سلام رسوند

نازیلا کیه دیگه

ناناز دوستم …همون قضیه آرشام و

اکی بابا ..فهمیدم ….سلامت باشه ……مامان گفت کارم داشتی؟

آره راستش کارت داشتم اما الان با دیدن بی حوصلگیت منصرف شدم

لوس نشو بگو ببینم کارت چیه ؟

خوب راستش یه خاستگار خوب برام اومده

اکی تا تهش رفتم میخوای یه جوری بپرونیش

نه اصلا ….خودمم ازش خوشم اومده

نه بابا تو که تا دیروز آرشام آرشامت بود

خوب اون تله ای که واسه آرشام گذاشتیم خیلی چیزا رو برام روشن کرد …..آرشام مردی نیست که بتونم برای یه عمر زندگی بهش اعتماد کنم

چه جلافتا …….واقعا این خودتی

حرفاش منو یاد نازنین انداخت …….اونم در مورد بهروز همینا را گفت …نکته مشترک هر دوشون اینه که با من دوستند ….اوه نکنه این از تاثیرات من روشونه……والا

خوب آتوسا جون به نظرم تصمیمت عاقلانه است

ممنون
آتوسا بعد از نیم ساعت چرت و پرت گفتن رفت و من آخرش نفهمیم چی کارم داشت یعنی فقط اومده بود از تصمیم جدیدش مطلعم کنه

***

 

مائده دختر خالمه

چی می گی ؟

خالم به خاطر ازدواج با یه آدم معمولی از خونواده ترد میشه حتی پدر بزرگم از ارث محرومش میکنه و مامانم با دیدن مائده اونم از راه دور تازه یادش میاد این همون شوهر خواهرشه

 

 

خوب…خوب نظرشون چی بود

 

هیچی وقتی فهمید خواهرش فوت کرده اونقدر گریه کرد و خودشو زد که از حال رفت

 

 

الان تکلیف تو و مائده چیه

 

الان مامان به تنها چیزی که فکر نمیکنه قضیه ازدواجمه…….قراره امروز بره خونشون

واسه چی ؟

میخواد همه چیزو به مائده بگه

 

یعنی یه جورایی مشکلی نیس

 

نمیدونم

 

وای خدا تازه حالا که فکرشو میکنم میبینم مائده ته چهرش مثل کتی خانمه

 

گوشیم زنگ خورد

کورش مامانته

 

کورش بدون حرف نگام کرد

 

سلام کتی خانم

ملیسا جون سلام چطوری؟

خوبم

ملیسا امروز وقت داری او باید یه سری مسائل بهت بگم بعدم بریم پیش مائده

چشم

برا ناهار بیا الان به کورش هم زنگ میزنم

کورش الان پیشمه باهم میایم ممنون

بعد از قطع کردن تماس به سمت خونه کورش اینا رفتیم چون تا ناهار زمان زیادی نمونده بود

 

بعد از خوردن ناهار کتی رو به من گفت

کورش بهت در رابطه با مائده حرف زد

 

بله بهتون تبریک میگم دختر خواهرتونو پیدا کردید

 

نمیتونم باور کنم مریم فوت کرده

 

چشماش پر اشک شد و گفت

پیش خودم فکر کردم حداقل اون کنار مردی که عاشقانه میپرستیدش و بچه هاشون خوشبخته اما حالا فقط خودمو مقصر میدونم که چرا تو وضعیتی که جگرگوشه ی اون تنها و بی مادر بوده من به عنوان فامیل درجه یکش کنارش نبودم

 

کتی جون

-وسط حرفم پرید و گفت

اقا جون خیلی غد بود دقیقا مریمم این اخلاقش کپ آقا جون بود

 

مریم رو حرفش حرف زد ……گفت نمیخواد با پسر تیمسار ملکی ازدواج کنه گفت عاشق شده اونم کی عاشق یکی از مجروحای بیمارستانشون …….کارد میزدی خون بابا در نمیومد

 

مریمو تو اتاقش حبس کرد اجازه نداد ببینمش …..اما مریم کوتاه نیومد اونقدر غذا نخورد و ضعف کرد که بابا تسلیم شد اما تیر اخرم زد گفت از ارث محرومش میکنه ..گفت دیگه حق دیدن خونوادش نداره …مریم با اشک آه از این خونه رفت فقط یک بار شوهرش را دیدم و اونم دو ماهی بعد از ازدواجشون بود ما میخواستیم بریم آمریکا ..دل من و مامانم طاقت نیاورد که بدون دیدن مریم بریم رفتم تو بیمارستانی که کار میکرد

 

میخواست با شوهرش واسه ناهار بره خونه خواهر شوهرش …….اونجا بود که عشقو تو نگاه هر دوشون دیدم و فهمیدم مریم واقعا خوشبخته و من و مامان با خیال راحت رفتیم غافل از اینکه وقتی برگردیم دیگه مریمی وجود نداره همین که رفتیم آمریکا من جای مریم با پسر ملکی ازدواج کردمو بچه دار شدم

 

بمیرم برا خواهرم که نتونست بچشم ببینه …..گریه کتی شدت گرفت

آقا جون پشیمون بود ولی اونقدر مغرور بود که تو روی خودش نیاره اقا جونو مامان خیلی زود رفتند آقا جون با یه سکته توی خواب و مامان هم فشارش بالا زد و سکته مغزی کرد حالا که خوب فکر میکنم میبینم به احتمال زیاد اونا از مرگ مریم خبر داشتند که به این روز افتادند

 

وصیت نامه آقاجون هم ارث نصف نصف بود و واسه من و مریم به یک اندازه

 

بعد برگشتنم از آمریکا دنبالش گشتم اما نه تو بیمارستانا اثری ازش پیدا کردم ونه فامیل شوهرشو می دونستم……..نگو مریم بیچاره من اصلا تو این دنیا نبود
اونقدر گریه کرد که چشماش سرخ سرخ بود

 

الان میخوام برم سراغ مائده …میخوام براش تموم مدتی که نبودم و جبران کنم ……..من

گریه مانع ادامه حرفش شد

خیلی خوب چی چی شد من که واقعا قاطی کردم

با مائده تماس گرفتمو گفتم میخوام به دیدنش برم اظهار خوشحالی کرد و گفت امروز تا شب تنهاست
خوب نمیدونسستم چطور در مورد اومدن کتی بهش بگم
کتی یه گل خوشکل و یه جعبه شیرینی بزرگ خرید و همراه هم به خونه مائده رفتیم

قبل از پیاده شدن گفتم :کتی جون پس قضیه کورش و خاستگاریش چی میشه ؟

الان مهم برام مائده است
بیچاره کورش بادیدن گل و شیرینی چه ذوقی کرد وی وقتی کتی بهش گفت

ایندفعه تنها میره دیدن مائده مثل بادکنک خالی شد
مائده داشت تو بغل خاله تازه پیدا شدش اشک میریخت و من به بازی عجیب روزگار فکر میکردم
هیچوقت فکرشو نمیکردم که کورش عاشق دختری مثل مائده شه و از همه اینا گذشته مائده دختر خالش از آب در بیاد من که کاملا گیج شدم

 

با اومدن پدر مائده گریه هاشون تموم شد

 

کتی کم مونده بود تو بغل پدر مائده هم یه دل سیر گریه کنه که من برای جلوگیری از این کار شونه هاشو سفت گرفتم و به بهونه دلداری دادن کنترلش کردم

 

کتی خانم تموم ماجرا به استثنای عشق و عاشقی کورشو گفت و بیچاره کورش که فکرمیکرد همه چیز درست شده چون دقیقا وقتی با کتی خانم از خونه مائده خارج شدیمو سوار ماشین من شد تا برسونمش ازش پرسیدم

خوب کتی خانم انشاالله عروسی کورش و مائده جون

و اون با لحن سردی گفت

عمرا مائده خیلی خوبه حیفه ….واسه کورش خیلی زیاده ..نمیخوام مثل خودم بدبخت بشه چون کورشم یکی لنگه باباشه

 

جونم چی شد مگه آقای ملکی چش بود یه پولدار خانواده دوست اولین چیزی بود که با اوردن اسمش تو ذهن آدم نقش میبست

وقتی تعجب منو دید گفت

 

مریم خوب شناختش ….برا همینم گفت یه موی گندیده اون مجروح جنگی به قول بابا پاپتیو با صد تا آدم پولدار مثل ملکی عوض نمیکنه

کتی خانم چرا دوباره گریه میکنید

-مریم فهمید و من نفهمیدم …اون پی به ذات کثیف ملکی برد یه پسر خود خواه و مغرور و دختر باز
اوه اوه موضوع ناموسی شد خوب
حرفی نزدم اما اون انگار تازه در درد و دلش باز شد

 

اون عوضی …فقط یه هفته ذات کثیفشو قایم کرد و بعد خودشو کم کم نشون داد دیر اومدنهای شبونش به کنار

بوی آغوشش که بوی زن دیگه ای را میداد هم به کنار

من احمق دوسش داشتم

ولی یه بار که حال مامان بد شد و شب رفتم پیشش موندم دلم شور افتاد

حال مامان که یکمی بهتر شد رفتم خونه که دیدمشون اینبار با چشمای خودم دیدمشون

با دیدنم هول کردو خودشو از آغوش معشوقش  بیرون کشید

 

اما من دیگه نموندم و……من احمق که تمام مدت خودمو به نفهمی میزدم شکستم برگشتم خونه مامانم اما مامان همون شب مرد و من پیش آقا جون موندم فهمید با ملکی مشکل دارم و به روش نیاورد اونقدر تو خودش فرو رفت که سکته کرد و درجا تموم کرد
و من موندم و بچه ی توی شکمم که تازه فهمیده بودم وجود داره و یه دنیا بی کسی

به اجبار برگشتم پیش به اصطلاح همسرم و کنار هم زندگی کردیم فقط برای کورش اما کورش هم هر چی بزرگتر شد بیشتر و بیشتر شبیه باباش شد

فکر کردی از گنده کاریاش خبر ندارم مخصوصا این آخریه ……..کی بود فرناز خانم
با تعجب نگاش کردم
دو روز قبل از سقط بچه بهم زنگ زد و همه چیزو واسم گفت حتی از پیشنهاد تو
آب دهنمو به زور قورت دادم
منم تشویقش کردم بچه را بندازه و بهش گفتم بهتره برا زندگی رو کورش حساب نکنه

اونوقت چطور توقع داری دختری مثل مائده را فدای زندگی پسرم کنم…اونم دختر عزیزترین کسی که توی زندگی داشتم
حرفی نزدم در واقع لال شدم

حق با کتی بود من هنوز هم به کورش اعتماد نداشتم
کتی سنگ تموم گذاشته بود و تموم دوست و آشنا را به جشنی که به مناسبت پیدا کردن مائده میخواست بگیره دعوت کرده بود از جمله من و خانوادمو

البته کورش بقیه بچه های گروهو از طرف خودش دعوت کرد
با علم به اینکه متین هم تو این جشن هست تو خرید لباس مردد بودم
از دامن متنفر بودم و لباسای ماکسی موجود هم یا از قد کوتاه بود و یا از قسمت سینه ها و گردن
یلدا و شقایق سریع لباساشون رو خریدند و من هنوز با خودم درگیر بودم که سبک لباسم چطور باشه

 

با خودم غر میزدم آخه احمق متین که به تو نگاهم نمیکنه چرا میخوای پیش چشمش با بقیه متفاوت باشی و خوب به نظر بیای

اصلا همه اینا به کنار چرا باید نظر این پسره خودخواه خشک مذهب واست مهم باشه و با عجز پیش خودم اعتراف می کردم

نمیدونم ..دلیلشو نمیدونم
به غر غرهای شقایق مبنی بر تهدید من که اگه از این پاساژ لباس نخری دیگه میکشمت و اصلا من غلط میکنم از این به بعد باهات بیام خرید

بمیری ملیسا پام شکست ……توجهی نکردمو وارد پاساژ شدم
یلدا هم مشغول اس ام اس بازی بود و بی خیال دنبال ما میومد
یلدا تو یه چیزی بهش بگو
یلدا در گوشیشو بست و گفت
هان
شقایق چشاشو ریز کرد و گفت

معلومه با کی اس ام اس بازی میکنی که انگار نه انگار دو ساعته دنبال این خانم مثل جوجه اردک راه افتادیم
یلدا لبخند زد و گفت

با نازنین و بهروز
خوب
نازنین گفت واسه مهمونی نمیتونه بیاد …….بهروز گفت میاد
چه خوب …خوبه فردا شب تو مهمونی یه کیس مناسب ببندیم بیخ ریش بهروز و تموم
با دیدن لباسی به سبک دخترای انگلیسی قدیم استپ کردم
اوه بچه ها اینو
وای آستیناش پفه چه با حال دامنشو یادم به پرنسسا افتاد
آستینای بلند لبای یقه ایستاده کوچک و حلزون شکلش بلندی دامنش باعث میشد که هیچ جای بدنم بیرون نباشه

همینو میخوام پرو کنم

رنگ صورتی کثیفش را پوشیدم و به خودم تو آینه نگاه کردم با یه نیم تاج رو موهام واقعا پرنسس میشدم
وای موهامو چیکار کنم………..برای موهام دیگه نمیتونستم کاری کنم
اگه میخواستم موهامم بپوشونم او اینکه مامان خفم میکرد و بعدم شک برانگیز بود
شقایق و یلدا با دیدن لباس جیغ جیغ کردند و گفتند خیلی عالیه
شقایق با دیدن قیمت لباس وا رفت و گفت
ای بابا قیمتشو
خودمم با دیدن قیمتش جا خوردم با اینکه پول به اندازه کافی همرام بود اما لباس واقعا نمی ارزید
فروشنده هم با دیدن هیجان بچه ها دم پرو یه ریال هم تخفیف نداد و من لباس را روی پیشخوان گذاشتمو گفتم
-انگار قسمت نیست بخریم بریم
هنوز دو قدم بر نداشته بودم که فروشنده گفت
خیلی خوب چون لباسو پسندیده بودید باهاتون راه میام
خلاصه با یه تخفیف تپل لباسو خریدمو رفتم سراغ خرید نیم تاج

 

مامان با دیدن من تو اون لباس و با نیم تاج نقره ای رنگ و با گلهای کریستال همرنگ لباسم و آرایش ملیح دخترونه لبخندی به صورتم پاشید و گفت
خوش سلیقه شدی
بازم صدقه سر آقا متین مامان در عمرش یه تعریفی از من کرد
جواب لبخندشو دادم و با بابا به سمت خونه ملکی راه افتادیم
مائده با کت و دامن نیلی رنگ و پوشیده و روسری زیبای ست لباسش مثل همیشه مثل یه فرشته بود و کورش هم یه ثانیه ازش دور نمیشد و اونو با مهمونا آشنا میکرد جالبی کار اونجا بود که تا آقاییون دستشونو به سمت مائده دراز میکردند کورش سریع دستش را تو دست اونا میذاشت و خودش تشکر میکرد
نگاه هایی که توش پر از تحسین بود به من نشون میداد که واقعا از انتخاب لباس ضرر نکردم
مائده با دیدنم بغلم کرد
وای ملیسا چقدر ناز شدی

-کجاش ناز شده مثل جادوگر شهر اوز

چشم غره ای به کورش رفتم و به مائده گفتم

ممنون عزیزم ولی به پای تو نمی رسم

اون که صد البته

ایشی به کورش گفتم و بعدم تو گوشش زمزمه کردم کاری نکن حرفایی بزنم که به گ..خوردن بیوفتیا
کورش با حرص نگام کرد و جلوم تعظیم کوتاهی کرد و گفت

شما سرورید …..پرنسس

خیلی خوب میبخشمت نوکر

بچه پرو

یلدا و شقایق و بهروز اومدند

نه هنوز

میخواستم بپرسم متین اومده که بی خیال شدم
به جمع دخترا پسرا پیوستم و در همین حین کل خونه را با نگام شخم زدم تا اثری از متین پیدا کنم
پسرای خاندان ملکی به حدی هیز بودند که یه لحظه احساس کردم لخت جلوشون نشستم
کتی خانم اونقدر قربون صدقه مائده میرفت که دختر عمه کورش گفت
کاش من بچه خواهر زن دایی بودم
حالا چرا اون روسری را از سرش بر نمی داره
تیپ و قیافش شبیه خدمتکاراس

دیگه کم کم داشتم به نقطه انفجار میرسیدم

با حرص گفتم اما از دید من شبیه فرشته هاس

و بعد با نگاه خصمانه بهشون خیره شد م که با دیدنم لال شدند و با خوردن یه پس گردنی محکم برگشتمو دیدم بله شقایق و یلدا و بهروزند
-وای بمیری ملی چقدر ناز شدی
بهروز جلوم به حالت نمایشی خم شد و دستمو بوسید
اوه علیا حضرتا ….این جان نثار را به غلامی خود بپذیرید
دستمو از دستش بیرون کشیدمو گفتم

زهر مار

بلاخره بعد چند دقیقه چرت و پرت گفتن جو آروم شد
که صدای یکی از دخترای فامیل کورش اینا راشنیدم که گفت

وای پریوش پسررو عجب تیکه ای بی اختیار ب نگاه اونا را دنبال کردم و بهش رسیدم

اوه

چیه
شقایق هم با دیدنش جیغ خفه ای کشید

 

متین تو اون کت و شلوار مشکی رنگ و پیراهن ساده سفید با صورت شیش تیغه متفاوتر و جذابتر از همیشه همراه پدر مائده وارد سالن شده بودند

 

خودمو جمع و جور کردم و یکی پس کله شقایق و یکی هم به یلدا زدم تا به خودشون بیاند

 

اما وقتی نگاه بقیه دخترا میخکوبش دیدم حرصی شدم و زیر لب غریدم

بیا اینم بچه مثبت کلاسمون ……..آب ندیده بود وگرنه شناگر قابلی بود

یلدا با تعجب نگام کرد و گفت

چی میگی ملیسا اون با این تیپم میتونه سر اعتقاداتش وایسه منافاتی بینش نمیبینم

چی می گی منافات از این بیشتر

یلدا که انگار وکیل وصی متین بود دباره گفت

هیچ جای قران ننوشته اگه ریش نداشته باشید دیگه مسلمون نیستید

درد من این چیزا نبود …احساس کسیو داشتم که همه از نقشه گنجی که فقط مال اون بوده با خبر شده باشند و بخوانند برا رسیدن به گنج پسم بزنند

میدونم احساس خیلی بی خودی بود …اما دست خودم نبود….. از همه اینا گذشته مططمئنم متین برای هر کاری که میکنه دلیل داره

 

ملیسا تو رو خدا اخماتو باز کن آخه اون چیکار به تو داره

پسرای خاندان ملکی که از وضع موجود راضی نبودند با حرص گفتند

یعنی تا وقت شام باید همینطوری آروم بشینیم

یه آهنگی ….دنسی

بیا خود کورش اومد

کورش همراه متین و مائده به سمت میز بزرگ جوونا میومدند

با دیدن متین طپش قلبم بالا رفت اما متین مثل همیشه سر به زیر و با وقار حرکت میکرد

انگار با دیدن سر پائینش خیالم از بابت اینکه این پسر همون متین محمدیه راحت شد

 

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

نویسنده : ریما | الف.ستاری

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

بچه مثبت | قسمت اول ◄

بچه مثبت | قسمت دوم ◄

بچه مثبت | قسمت سوم ◄

بچه مثبت | قسمت چهارم ◄

بچه مثبت | قسمت پنجم ◄

بچه مثبت | قسمت شیشم ◄

بچه مثبت | قسمت هفتم ◄

بچه مثبت | قسمت هشتم ◄

بچه مثبت | قسمت نهم ◄

بچه مثبت | قسمت دهم ◄

بچه مثبت قسمت یازدهم ◄

بچه مثبت  | قسمت دوازدهم ◄

بچه مثبت | قسمت سیزدهم ◄
♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪

دانلود قسمت اول به شکل پی دی اف | سیصد کیلو بایت ◄

دانلود این قسمت دوم به شکل پی دی اف | هشتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت سوم به شکل پی دی اف | هفتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت چهارم به شکل پی دی اف | شیصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت پنجم به شکل پی دی اف | پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت شیشم به شکل پی دی اف | پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت هفتم به شکل پی دی اف | پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت هشتم به شکل پی دی اف | حجم پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت نهم به شکل پی دی اف | حجم شیصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت دهم به شکل پی دی اف | حجم هفتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت یازدهم به شکل پی دی اف | حجم هشتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت دوازدهم به شکل پی دی اف | حجم شیصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت سیزدهم به شکل پی دی اف | هفتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت چهاردهم به شکل پی دی اف | هفتصد کیلو بایت ◄

38 ◄ بزن لایک خوشگله رو

[ad_2]

لینک منبع

بچه مثبت | قسمت سیزدهم

[ad_1]

وای خدا مائده عجب گیری بودا حالا چطوری دو درش کنم و برم براش کادو بخرم؟

به مهمونایی که حالا نصف شده بودند و اکثرشون رفته بودند سر کارو زندگیشون نگاهی کردم

پیش مادر متین رفتم و خیلی آهسته براش گفتم میخوام یه جوری منو بفرسته بیرون که مائده شک نکنه

مادر متینم با لبخند گفت

عزیز دلم مشکلی نیست ….فقط یه نیم ساعت صبر کن تا کار تقسیم سمنوها تموم بشه بعد با متین برو که میخواد سمنوها را ببره دم در خونه ها هم ثواب میکنی هم کارتو انجام میدی

اوه چه شود …من و متین اگه با هم بریم که سحر سکته را زده

وقتی مامان متین جلوی همه بهم گفت :پاشو عزیزم ملیسا جون کمک متین برو تا سمنو ها رو پخش کنید

از نگاه بقیه بی اختیار خجالت کشیدم

متین زودتر از من خودشو جمع و جور کرد و گفت

مامان مزاحم خانم احمدی نشید من خودم تنها

قبل از اینکه جملش تموم بشه سهراب گفت

منم میرم کمکش

ایش بمیرید همتون ….حالا همه زرنگ شدند

مادر متین خیلی ریلکس گفت

میخوام چندتا از سمنو ها را هم ملیسا بده به اقوامش ….بدو عزیزم دیر شد

در مقابل چشمای شکه مائده و سحر و سهراب و متین خان چادرمو مرتب کردم و سرم پایین انداختم و با ناز گفتم

چشم

اوا موش بخوردم . . . . چه با حیام من

سهراب کنه هم آخر نیومد و یه جوری بغ کرد که احساس کردم من زن عقدیشمو کار خلافی کردم

ای بابا چه گیری افتادیمو

خدا مادر مائده را بیامرزه با این وقت زاییدنش و تولد دخترش …آخه الان وقتش بود دقیقا توی مدت زمان قهر منو مامان بابام و سمنو پزون متین اینا…آخه چرا یه ذره آینده نگر نبوده

 

خود درگیری دارم من

متین سمنو های دستش و کنار بقیه سمنوها گذاشت و رفت توی ماشین نشست

وا من جلو بشینم یا عقب

اگه عقب بشینم که *کمر* مبارکم روی سمنوهای چیده شده روی صندلی عقب میسوزه و اگه جلو بشینم متین پیش خودش فکر میکنه خبریه

متین به من که مستاصل نگاش میکردم نگاهی انداخت و یکم خم شد و در جلو را برام باز کرد

این جنتلمن بازیاش منو کشته ……اصلا از جاش تکون نخورد حالا میمرد میومد پایین درو برام باز میکرد و میگفت

بفرمایید

هی هی ما از اولم شانس نداشتیم

نشستم درو یکم محکم بستم

متین بی هیچ حرفی راه افتادو بعدم دکمه پخشو زد

دل دیوانه من به غیر از محبت گناهی ندارد خدا داند

شده چون مرغ طوفان که جز بی پناهی پناهی ندارد خدا داند

منم آن ابر وحشی که در هر بیابان به تلخی سرشکی بیفشانم

به جز این اشک سوزان دل نا امیدم گواهی ندارد خدا داند

 

.

.

.

 

هی الهی بمیرم برا دلت چه سوزناک بود

 

نکنه متین خان هم آره

 

کار پخش سمنوها رو متین بدون اینکه اجازه بده من حتی از ماشین پیاده بشم انجام دادپ

سوار ماشین که شد گفت

خوب اینم ازآخریش

حالا شما آدرسو بدید تا این چهارتا را هم برسونیم

اول در خونه یلدا رفتم که بیچاره با دیدن من همراه با متین سنگکوب کرد اونم با دیدن چادری که روی سرم بود

شقایقم اصلا نذاشتم متینو ببینه و خودم رفتم دم در آپارتمانشون سمنو را دادم

 

کورشم که خودش امد سر کوچشون با قیافه داغون سمنو را گرفت و رفت

در یه تصمیم آنی به متین آدرس خونه را دادم مطمئنا تو این ساعت روز نه بابا بود و نه مامان

متین دم در خونه نگه داشت و من تعارفش کردم اما اون بدون اینکه نگام کنه محترمانه گفت منتظرم میمونه و من سمنو را برداشتم و سریع رفتم تو خونه

سوسن با دیدنم تقریبا بال دراورد به سمتم اومد و محکم بغلم کرد…بهش گفتم نمیخوام کسی بدونه من سمنو اوردم و سوسن هم فقط قربون صدقم رفت که چقدر چادر بهم میاد

 

سریع رفتم تو اتاقمو از تو چمدون سوغاتیهای مامان پارچه لیمویی رنگ خوشکلی که از کیش برام اورده بود را بیرون کشیدمو و سریع کادوش کردم واسه تولد مائده چون واقعا حوصله خرید نداشتم

 

یکی دو دست لباس با حجابم انداختم تو یکی از کوله هامو سریع جیم زدم

خوشبختانه هنوز مامان اینا نیومده بودند که از سوسن خداحافظی کردمو اومدم بیرون

 

متین ماشینو اونطرفتر پارک کرده بود هنوز دو قدم دیگه تا ماشین داشتم که صدای ملیسا گفتن آرشام متوقفم کرد

 

وای خدا اینو کجای دلم بذارم با نفرت برگشتمو نگاش کردم سریع خودشو به من رسوند

یه دور دورم تابید و اروم دست زد و گفت

براوو چه دختر با حجابی …انوقت چرا ؟

به خودم مربوطه

 البته خوشکله ……….مسافرت شمال خوش گذشت ؟

جوابشو ندادم و تو چشاش با نفرت خیره شدم

کی انشاالله از شمال بر میگردید ؟

هر وقت میلم کشید

به میلت بگو زودتر بکشه ……برات برنامه دارم

من باهات کاری ندارم

اوه چه خشن …..از شمال که رسیدی خونه خودتو واسه مراسم ازدواجمون آماده کن

من صد سال سیاه همچین گوهی نمیخورم

فاصله اش را با هام کمتر کرد و گفت

میخوری عزیزم به موقش بدتر از گوهم میخوری

دستشو رو شونه هام گذاشت و خودشو بهم نزدیک کرد

محکم عقب هولش دادم و گفتم

برو گمشو آشغال

اوم…..دلم واسه فحش دادنت تنگ شده بود ………بیا تو بغل عمو تا رفع دلتنگیم بشه و دستاشو دوباره برا بغل کردنم باز کرد

چیزی شده

من با خجالت و آرشام با تعجب به متین نگاه کرد

اوه پس بگو این چادر به خاطر چی بود

جدی به سمتم برگشت و گفت

ولی یه چیزیو فراموش کردی اونم اینه که من تا حالا تو زندگیم هر چیزی رو خواستم به دست آوردم ………تو رو هم میخوام و

خفه شو

یه قدم سریع به سمتم اومد که متین سریع فاصله بین من و آرشامو پر کرد و رو به من گفت

شما برید تو ماشین

با ترس حالا به آرشام که با لبخند مرموزی متین را نگاه میکرد، نگاه کردمو یک آن ترسیدم که آرشام از قضیه شرط بندی چیزی بگه و متین

آستین متینو گرفتم و کشیدمو و گفتم

متین تو رو خدا بیا بر یم ولش کن

آرشام بیتوجه به من به متین گفت

جوجه تو این وسط چی میگی ؟

من

تو حرف متین پریدمو گفتم

متین جون مامانت جون مائده …اصلا جون اون کسی که دوسش داری بیا بریم …جلوی همسایه ها بده

متین آرشامو به عقب هل داد و گفت

برو سوار شو

 

سریع سوارشدم و متین هم نشست قبل از حرکت آرشام آروم به شیشه سمت من زد

متین ماشینو روشن کرد

و من نگامو از چشمای پر از شیطنت آرشام گرفتم و فقط شنیدم گفت

دارم برات

و این حرف بی اختیار لرزه ای به تنم انداخت

متین حتی پخش ماشین را خاموش کرد و در سکوت با سرعت زیادی رانندگی کرد

فقط پوف کشیدنهای عصبیش بود که سکوتو میشکست

 

بی اختیار گفتم

اون هیچ غلطی نمیتونه بکنه

شاید بیشتر برای دادن اعتماد به نفس به خودم گفتم

چرا با پدر مادرتون درست صحبت نمیکنید ؟

چند بار باهاشون حرف بزنم …زبونم مو دراورد از بس گفتم و کسی نشنید

مامانم که فکر می کنه من عقلم نمیرسه و هنوز صلاح زندگی خودمو نمیفهمم بابامم که رو حرف اون حرف نمیزنه

پس علت اومدن خونه مائده این بود که شما راحت صحنه رو ترک کردید

میخواستی چیکار کنم

میموندید و محکم میگفتید نه

خوب به خاطر این ،این حرفا رو میزنید که مامانمو نمیشناسی

نه ….نمیشناسم …….اما شما را خوب میشناختم …دختری که تو تصورات من بود خیلی محکم تر از این حرفا بود ……همیشه حرفشو میزد حتی اگه به ضررش تموم میشد ….مثل اینکه اشتباه شناختمتون

 

در جواب حرفاش فقط یه آه کشیدمو گفتم

هیچ وقت درکم نمیکنی؟

نه اما ازتون میخوام برگردید خونه و مثل همیشه باشید جسور و شیطون

 

با تعجب نگاش کرم که مثل همیشه نگاشو ازم دزدید ….چی شد؟

در خونشون پیاده شدم و یه تشکر سریع کردم و الفرار

مائده ی گور به گوری را راضی کردم سریع بریم خونشون و اونم با هزار تا ناز قبول کرد

 

از مامان متین یه عالمه تشکر کردمو همراه مائده راهی شدم
روز تولد مائده تکلیف خودمو نمیدونستم
باید الان بهش کادو بدمو تبریک بگم یا جشنی چیزی تو راهه

برای همین وقتی مائده رفت

wc

سریع از تو حافظه تلفنشون شماره خونه عمش که به اسم عمه جون سیو بود گرفتم

الو

سام متین خان

سلام خانم احمدی

ملیسا هستم

بله شناختمتون

.
من فکر کردم نشناختین آخه کل فامیل پدریم احمدی هستند گفتم با یکی دیگه اشتباه گرفتیدم

امری داشتین

شیطونه میگه بزنم تو پرش حیف که ممکنه مائده از دستشویی بیرون بیاد وگرنه من میدونستمو این بچه پرو

واسه تولد مائده که امروزه و انشاالله یادتون نرفته برنامه ای دارین

بله شب اونجاییم ……..لطفا به روش نیارید

منتظر بودم شما فقط بگید ….فعلا بای

امروز باید حال این بشرو بگیرم
گوشیم زنگ خورد با دیدن شماره آرشام سریع گوشیو خاموش کردم
بره بمیره عوضی
تولدت مبارک ………..تولدت مبارک
به خونواده کوچک مائده که توی حال کوچکشون جمع شده بودند نگاهی کردمو به این فکر کردم چرا هیچ کدوم از اقوام مادری مائده را ندیدم
متین مثل بچه ها بالا پایین میپرید و کادوی کوچیکشو به مائده نمیداد و مائده هم دست آخر با دو تا تو سری ازش گرفت و این دو تا توسری همانا و آرزوی من برای اینکه کاش الان جای مائده بودم که محکمتر میزدم همانا
از اون وقتی که اومده بودند اصلا به متین توجه نکردم پررو حالمو پشت تلفن گرفت
حالا نه اینکه توجه کردن یا نکردن من تاثیری رو این پسر داره
مائده کادوی متین و که باز کرد با تعجب گفت

وای متین مرسی
و تسبیح زیبا زرد رنگی را در اورد و گفت این که شاه مقصوده …وای خیلی گرونه

قربون آبجی گلم قابلتو نداشت

هر چهارتا کادو رو باز کرد
کادوی باباش سوییچ یه پراید بود که اشک به چشمون مائده نشوند و اون خودشو همچین تو بغل پدرش پرت کرد که یک آن حسودیم شد
عمه اش هم سرخ کن گرفته بود که همزمان با مائده گفتند

اینم مال جهیزیت و بعد خندیدند
از منم بابت پارچه یه عالمه تشکر کرد
رفت توی آشپزخونه که چایی بیاره تا همراه کیک بخوریم منم مثل کنه بهش چسبیدمو همراهش رفتم

مائده جونم

جونم

اوه اگه میدونستم با دادن یه کادو انقدر با ادب میشی زودتر میدادم

زهر مار

آهان حالا شد….. اونطوری باهات حال نمیکردم

وای ملیسا میگی چی میخوای

هیچی به خدا…….میخواستم بدونم چرا از اقوام مادریت کسی نیومد

خوب ….من اونا را ندیدم …..داستانش مفصله شب برات میگم

اکی

بعد از رفتن متینو مادرش به اتاق مائده رفتیمو اون برام گفت که مامانش از دنیای ادمایی مثل من بوده مرفه و بیدرد که توی بیمارستان پزشک بوده و پدر مائده هم به عنوان مجروح جنگی میره اونجا و عاشق هم میشند مادرش با پدر مائده ازدواج میکنه اما از خونوادش ترد میشه و مائده اصلا نمیدونه اونا کی هستند و چه شکلی هستند
تمام شب به این فکر میکردم اگه به فرض محال …دور از جونم …از هفت پشتم بدور …من و متین عاشق هم میشدیم عکس العمل خونوادم چی بود ……احتمالا مامان تیر بارونم میکرد

 

تصمیمو برای برگشتن به خونه گرفتم

حق با متین بود اینطوری هیچ مشکلی حل نمیشد

نفس عمیقی کشیدمو به مائده گفتم میخوام برگردم خونه

مائده با لبخند گفت :با اینکه بدجور بهت عادت کردم اما درسترین تصمیم همینه

با یه عالمه تشکر از خودشو پدرش راهی خونه شدم

میدونستم که برای یه جنگ حسابی باید آماده باشم
از قصد بلند گفتم

یوهو …من اومدم

مامان از اتاق بیرون اومد و سوسن هم از آشپزخونه

سلام خانم به خونه خوش اومدید

جاتون خیلی خالی بود

بغلش کرمو زیر گوشش گفتم

یادم باشه کلاس بازیگری ثبت نامت کنم

این سوسن عجب ناکسی بودا ….خوبه دو روز پیش براش سمنو اوردم و تاکید کردم که به کسی نگه
الان همچین از دیدنم هیجان زده شد که خودم باور شد شمال بودم……….. به سمت مامان که دست به سینه مثل طلبکارا نگام میکرد رفتم و گونشو بوسیدم

سلام مامان جونم

مرسی انقدر از دیدنم ذوق نکن

وای مامانی مردم از بس تحویلم گرفتی

مامان به همون حالت دست به سینه گفت

 

معلوم هست داری چیکار میکنی ؟

این چند روزو با کی و کجا بودی ؟

کولمو رو شونم جا به جا کردمو رو به سوسن گفتم

من خستم واسه ناهار صدام نکن

مگه با تو نیستم

از داد مامان جا خورم………. سعی کردم خودمو کنترل کنم

بفرمایید خانم خانما

پرسیدم با کی رفتی شمال که هیچ کدوم از دوست جون جونیاتو نبردی؟

خوب با یه دوست جدید رفتم

صحیح…………. اونوقت تو این

 

وای مامان بسه بذار برسم بعد شروع کن

یادت که نرفته به خاطر حرفا و کارای شما ول کردمو رفتم

چیکار کردم مگه ………بده صلاحتو میخوام ……….تو

آره میدونم مامان من بچم حالیم نیست نفهمم ..نمیفهمم تو این دنیا فقط با آرشام خوشبخت میشم ……ثروتش ده برابر باباس ….بازم بگم

با اخم نگام کرد و گفت

قرار خاستگاریو میذارم واسه فردا شب

از الانم تا بعد از مراسم خاستگاری حق نداری از خونه بری بیرون

اونوقت چرا حق ندارم؟

چون من میگم

مامان کوتا بیا نکنه میخوای مثل دخترای عهد دغیانوس بزنی تو سرمو بشونیم پای سفره عقد

لازم باشه اون کارم میکنم

دلخور گفتم

مامان

بی توجه به من رفت تو اتاقش و در و بست ………. کاش برنگشته بودم

 
باید دیر یا زود با آرشام مواجه میشدم پس تصمیم گرفتم هیچی به مامان نگم و بذارم هر کاری که دوس داره انجام بده
به یه چشم بهم زدن اماده شدمو خواستم برم پیش مهمونا که گوشیم زنگ خورد
با دیدن اسم مائده با خوشحالی گوشیو برداشتم

سلام مائده جونم

سلام ملیسا خوبی عزیزم تو این یه روز دلم قدر یه دنیا واست تنگ شده

منم همینطور ممنون

اوه چه با ادب …گفتم حالا حرف کلفت بارم میکنی

حوصله ندارم

واسه چی؟

خاستگارام اومدند …پایینند

صداش غمگین شد و گفت :واقعا

آره …………دیگه دارم کم میارم

با عجله پرسید :یعنی چی ؟

خوب …نمیدونم…….راستش ……دیگه حوصله این همه کش مکش را ندارم

سوسن در زد و گفت

خانم …مادرتون چند بار صداتون کردند

دارم میام

بعد به مائده گفتم :فعلا عزیزم
صبر کن

طوری شده ؟

خوب ……..خوب

چیه مائده؟

نمیدونم چطوری بگم راستش من ……اه نمیتونم

با من رودربایستی داری ؟

نه
یه نفس عمیق کشید و گفت

باید حضوری باهات حرف بزنم خیلی مهمه ……فقط تو را خدا تصمیم عجولانه نگیر ….خداحافظ

الو مائده

مائده سریع گوشیو قطع کرد و منو تو خماری حرفی که میخواست بهم بزنه گذاشت
با ذهنی درگیر رفتم پیش مهمونا
با ورودم به سالن پوزخند معنی دار آرشامو دیدم
حتما پیش خودش فکر میکنه من راضی شدم

سلام
زیر توفمالیای مهلقا و خواهرش نزدیک بود بالا بیارم
با پدر آرشام فقط دست دادم و میخواستم همین کارو با آرشام بکنم که سریع دستمو بوسید و گفت

عزیزم دلم واست تنگ شده بود …….خوش گذشت

اخمی کردم و محکم دستمو از بین دستاش بیرون کشیدمو گفتم

جای شما خالی

اونقدر درگیر حرفای مائده بودم که اصلا نفهمیدم بحث کی کشیده شد سر مهریه و این حرفا
تا متوجه بحث شدم سریع پا شدم
همه از عکس العمل ناگهانیم تعجب کردند جز آرشام که انگار منتظر همین حرکت بود
راستش فکر کنم الان واسه این حرفا زود باشه
بیتوجه به چشم غره مامان و پشت چشم نازک کردن مهلقا گفتم
منو آرشام خان هنوز به نتیجه نرسیدیم
آرشام با تفریح نگام کرد و پاهاشو رو هم انداخت و گفت

 

عزیزم دقیقا چقدر فرصت میخوای تا نتیجه نهایی را بهم بگی
کثافت منو تو منگنه قرار داد

یه ماه

زیاده من میخوام هفته دیگه برم آمریکا چندتا کار عقب افتاده دارم که انجام بدم

خوب وقتی برگشتی

نه نشد میخوام کارای اقامتتو درست کنم

بعد بلند شد و نزدیک من اومد

یه هفته ……..فقط یه هفته وقت داری

لعنت به تو ……لعنت به همتون
فقط سرمو تکون دادم و نشستم
سر شام هم اصلا حرفی نزدم اما آرشام به قدری خوشحال بود که شک کردم نکنه جواب مثبت بهش دادم
با رفتن مهمونا سریع به اتاقم رفتم تا قبل از گیر دادنای مامان خودمو به خواب بزنم

 

 

***

وای میسا تصور کن مثل 98% از رمانایی که خوندم دختره به زور با پسره ازدواج میکنه ….بعد یه مدتی عاشق هم می شند ولی توی روی هم نمیارند چون از اون یکی مطمئن نیستن….آخرم یه اتفاقی میفته که دختره بر میگرده خونه باباش و پسره میاد دنبالشو و

با اخم به شقایق که داشت چرت و پرت میگفت نگاه کردم و گفتم

خوب اینا به من چه ربطی داره؟

نگرفتی خوب….تو هم به زور شورت میدند به آرشام و بعد یه مدتی

استپ…………معلوم هست چی میگی از بس رمان خوندی مخت عیب کرده ……خاک بر سر من که اومدم پیش شماها دردو دل

نازنین با بیحوصلگی گفت

چرا آرشامو قبول نمیکنی؟

دوسش ندارم

بببین ملیسا عشق نون و آب نمیاره ….به نظر من

صبر کن ببینم نازنین باز چی شده که تو از موضعه عشق و علاقه قبل ازدواج عقب نشینی کردی؟

اشکی که تو چشاش جمع شد باعث تعجب هممون شد

نمیتونم با بهروز ازدواج کنم

احساس میکنم خیلی بچس

یلدا با صدای نسبتا بلندی گفت

وای نازنین نگو بعد سه سال آشنایی و تصمیم به ازدواج حالا تازه فهمیدی؟

نه …….الان نفهمیدم …….شاید یه هفته هم نگذشته بود که فهمیدم اما تا الان خودمو به نفهمی زدم

بهروز هنوز تو دنیای بچگیشه اگه باهاش ازدواج کنم تازه باید بچه داری کنم

بعد چشاشو بهم دوخت و گفت

به خاطر اینه که میگم دنبال عشق نگرد ……نیست اگه هم باشه اونقدر مسخرس که اسمش عشق نیست

با ناراحتی گفتم

نازی

پسر عمم اومده خاستگاریم میخوام قبول کنم

فقط میمونه بهروز که شماها باید قانعش کنید

پس احساستون بهم

وای شقایق تو را خدا بذار عاقلانه تصمیم بگیرم

آخه اینطوری بهروزو نابود میکنی

فکر کردی واسه چی دارم به شماها میگم کمکم کنید

از جاش بلند شد و از قدم زنون از ما دور شد

سکوت بدی بین ما سه تا حاکم شد

به تنها چیزی که فکر نمیکردم این بود که نازنین و بهروز بعد اون همه لاو ترکوندن بهم نرسند

 

به محل قرارم با مائده رسیدم ماشینو که پارک کردم پیاده شدمو رفتم تو کافی شاپ

سلام مائده جونم

مائده در آغوشم کشید و گفت :سلام ملیسا جون چه خبر؟

هیچی سلامتی

دیشب چیکار کردی ؟

هیچی یه هفته وقت دارم بهش جواب بدم

جوابت چیه؟

می دونی مائده با اتفاقایی که داره پشت سر هم میفته واقعا بین دو راهیم

یعنی ممکنه قبول کنی؟

بیخیال …دیشب چی میخواستی بگی؟

 

سرشو انداخت پایین و گفت :ملیسا …تو مثل خواهرمی……به خدا اندازه خواهر نداشتم دوست دارم

میدونم عزیزم منم همینطور

از طرفی متین هم مثل داداشمه بهترین دوستم از بچگیم تا همین الان.. نمیتونم ناراحتیشو ببینم

نمیخوام ببینم داره نابود میشه و به روی خودشم نمیاره

بی اختیار دلم لرزید

مائده واسه متین اتفاقی افتاده؟

 

چشمای اشکیشو بهم دوخت و گفت

اگه فهمید بهت گفتم …هیچوقت نمیبخشدم اما مجبورم …به خدا مجبورم

چیو بهم بگی……..جون به لبم کردی

ملیسا متین خیلی وقته عاشقت شده ……خودش میگفت نفهمیده دقیقا از کی …..اما از همون اول که دیده تو با همه فرق داری جذبت شده

خندیدم و گفتم

مائده حالت خوبه؟معلوم هست چی میگی …….جذب من شده اون حتی یه بار دقیق به چهرم نگاه نکرده

گفت بهم……..خودش گفت ….وقتی دیدم خیلی داغونه قسمش دادم بهم بگه چشه …گفت عاشق شده …عاشق همکلاسیشه… گفت یه دختر شیطونو بازیگوش که از هر فرصتی واسه تحقیرش استفاده میکنه

گفت نمیخواد گناه کنه ……گفت میدونه دنیای خودشو دختر رویاهاش متفاوته

گفت و گریه کرد ….خون گریه کرد متین عزیزترین کسم بود نمیتونستم غمشو ببینم خواستم بهم نشونت بده قبول نکرد

همون روز تو اون کافی شاپ باهاش اومدم تا راضیش کنم بهم نشونت بده قبول نکرد اما تو خودت اومدی

از هول کردناش فهمیدم طرف تویی……..همون جا بود که تازه معنای حرفای متینو فهمیدم تو اصلا تو یه دنیای دیگه بودی راه تو با امثال ماها خیلی فرق داشت

نمیدونم چطور شد پیشنهاد مشهد اومدنو قبول کردی اما اونجا منم شیفتت شدم

فهمیدم دنیات اگرچه با ماها متفاوته اما پاکی که تو وجودت بود تو هیچ کدوم از من و امثال من نبود

تو بیخیالتر از این حرفا بودی که عاشق بشی

تو ترمینال وقتی کورش بغلت کرد متین خرد شد

بهم گفت میدونه که هیچی بینتون نیست اما نمیخواد تو را تو بغل کس دیگه ای ببینه اونشب منو رسوند خونشونو و تا صبح تو کوچه قدم زد

وقتی اومد خونه گفت هیچ رقمه نمیتونه ازت بگذره

ملیسا تو را خدا با عجله تصمیم نگیر …متینم نابود میشه

اون مغروره….اون…………. گریه اش شدت گرفت و من ناباورانه به او نگاه میکردم و حرفاش تو سرم چرخ میخورد

از جا با شدت بلند شدم ………. مائده دستمو گرفت و گفت

 

ملیسا تو رو خدا درباره حرفای من چیزی به متین نگو

من بهش قول داده بودم به هیچکس نگم اما ……….. دستمو از زیر دستش بیرون کشیدمو و با عجله از کافی شاپ خارج شدم

اونقدر شوکه بودم که نفهمیدم چطور به خونه رسیدمو خودمو تو اتاقم حبس کردم

 

انگار همه فهمیده بودن کاری به کارم نداشته باشند

فقط سوسن میومد و غذامو میاورد و بعدم ظرفا را میبرد بیرون

قبول اینکه متین دوستم داشته باشه برام سخت بود.

اونقدر ذهنمو درگیر کرده بود که در این بین اصلا یادم رفت به آرشام فکر کنم

متین آدمی بود که هر دختری را میتونست خوشبخت کنه و اینکه مطمئن بودم نسبت به اون بی میل هم نیستم

یه جورایی ازش خوشم میومد اون متفاوت ترین پسری بود که تا حالا دیده بودم

حتی عاشقیشم متفاوت بود یه روزم یه نگاه بد بهم ننداخت همش نگاشو ازم می دزدید…یه بارم کاری نکرد که متوجه بشم دوستم داره

 

برعکس من همیشه معقوانه ترین عکس العملها را نشون میداد… تصمیم گرفتم اونو وادار به اعتراف کنم

به خونشون زنگ زدم اونقدر آنی تصمیم گرفتم و عمل کردم که باصدای الو گفتن مادرش یهو جا خوردم

سلام

سلام شما؟

 

ای خاک عالم باز من یه کاری با عجله کردمو مثل ..تو گل موندم

ملیسا هستم حالتون خوبه؟

وای عزیز دلم خوبی خانمی ….خانواده خوبند؟

ممنون . اونا هم سلام میرسونند….غرض از مزاحمت زنگ زدم بابت دو روزی که مزاحمتون بودم تشکر کنم

 

قربونت برم گلم ….مزاحم چیه ….شما مراحمید خانم خیلی خوشحالم که مائده دوست خوبی مثل تو داره

ممنون نظر لطفتونه ….بهرحال ممنون …..سلام برسونید …خداحافظ

ملیسا خانم؟

جانم

شما نمیدونید چند روزه مائده و متین چشونه؟

مکثی کردمو گفتم :چطور مگه ؟

بچم متین که عین مرغ سر کنده یه لحظه هم تو خونه بند نمیشه ….مائده هم که تو خودشه و وقتی بهش میگم چتونه میگه عمه اگه صبر کنی بهت میگم

آهی کشیدمو گفتم

والا چی عرض کنم…….منم مثل شما بی اطلاعم امیدوارم مشکلی نباشه

انشاالله……..گلم ببخشید سر تو را هم درد اوردم …سلام برسون …..خداحافظ

سریع شماره کورشو گرفتم

سلام چطوری؟

خوب نیستم

 

کورش چته

چه میدونم
ملیسا باید ببینمت

باشه گلم

راستی شماره موبایل متینو میخواستم

اونقدر بی حوصله بود که گفت بهت اس میدم بای

حتی نپرسید واسه چی میخوای

وا دیوانه ………… به یه دقیقه نرسید شماره متینو فرستاد

سریع قبل از اینکه پشیمون بشم شمارش رو گرفتم

 

سلام

سلام اقای محمدی

ملیسا خانم شمایید

یاد اون دفعه پای تلفن افتادمو گفتم

نخیر خانم احمدیم

قشنگ مشخص بود که داره میخنده

بله …بله …..خانم احمدی خوب هستید

ممنون

سکوت کردم اونم ساکت شد و فقط صدای نفساش بود که گوشمو *نو ا زش * میکرد

باید ببینمتون

مشکلی پیش اومده

بله

کی و کجا ؟

بعدازظهر ساعت 5 پارک

بله حتما

فعلا

گوشیو قطع کردمو به این فکر کردم چطور ازش اعتراف بگیرم اصلا با چه رویی
یاد مزاحمتای گاه و بیگاهم تو دانشگاه افتادم
نمیدونم چطور بود که با وجود اینکه دوستشم مثل خودش رفتار میکرد

هیچوقت یه کلمه متلک هم به هادی ننداختم و تموم مدت به متین گیر میدادم
حالا که خوب فکر میکنم میبینم که منم یه جورایی جذبش شدم
تا ساعت 4 انقدر فکر کردم که مغزم باد کرد و سر درد گرفتم
رفتم تو آشپزخونه و از سوسن خواستم بهم مسکن بده
قرصو با یه لیوان آب انداختم بالا که مامان رسید

 
چته؟

سلام

سلام

هیچی سرم درد میکنه

فکراتو کردی

 

هنوز دو روز دیگه وقت دارم …بای

کجا ؟

میرم بیرون یه هوایی بخوره به کلم

چیزی نگفت و منم سریع جیم زدم

 

***

دیدمش نشسته بود رو یه نیمکت و دستاشو باز کرده بود و سرشو برده بود بالا و آسمونو نگاه میکرد

نمیدونم چقدر وقت وایساده بودمو نگاش میکردم که سرش به سمتم چرخید خودشو جمع و جور کرد و بلند شد به سمتش رفتم

سلام آقای محمدی

 

سلام خانم احمدی

خوب هستید ؟

ممنون

مائده جون و مامانتون چطورن ؟

همه خوبند

داییتون چطوره

 
پوفی کرد و گفت

نگید فقط منو کشوندید اینجا تا از حال بقیه خبر دار بشید

خوب نه…….راستش موضوع اینه که یه چند وقتیه مائده تو خودشه …هر چی ازش میپرسم چشه هیچی نمیگه….خوب میخواستم از شما

نگاشو به چشام دوخت و من دقیقا خفه شدم

مائده مشکلی نداره

شما مطمئنید

آره

پس چرا اینطوریه

آهی کشید و نگاشو از چشام گرفت و باز داد به آسمون
ای بمیری…نه ..نه بمیره آرشام که تو هیچ نمی پس نمیدی
اینطوری فایده نداره

خوب من امروز زنگ زدم به مادرتون تا از ایشون بپرسم که ایشونم گفتند هم شما و هم مائده جون تازگیا یه طوریتون هست

از جاش بلند شد و گفت

من میرم دوتا ذرت مکزیکی بگیرم الان میام

فهمیدم که میخواد تنها باشه برا همین چیزی نگفتمو اون ازم دور شد
موبایلم زنگ خورد

الو

 
از الو گفتن با نازشش فهمیدم آتوساست

به سلام آتوسا خانوم پارسال دوست امسال آشنا

سلام ملیسا جون خوبی مامان خوبه؟

ممنون

الان کجایی ؟

بیرونم

میشه قرار بذاریم ببینمت؟

نه اصلا وقت ندارم

کی حوصله دیدن روی نحس این یکیو داره
یه چند دقیقه ای چرت و پرت گفت و بعد گفت

 
ملیسا تو واقعا قصد داری ازدواج کنی؟

آهان الان رفتی سر اصل مطلب

خوب ….خوب …..من میدونم تو آرشام دوست نداری ولی من عاش
وسط حرفش پریدم و با بدجنسی  گفتم

کی گفته من دوسش ندارم

حداقل دو سه روزی حال آتوسا را بگیرم بد نیست
آتوسا با بغض گفت
من عاشقشم

 
خوب باشی ….من و آرشام واسه هم میمیریمو
با صدای افتادن چیزی کنارم سرمو بالا گرفتم

متین و با دو تا ذرت مکزیکی پخش زمین دیدم
نگاه اندوه گینشو تو چشام دوخت
صدای گریه آتوسا باعث شد به خودم بیامو سریع گوشیو قطع کنم
متین من
-خانم احمدی …..میخواستم بهتون بگم سرتون تو کار خودتون باشه و کاری به غمگین بودن و منو مائده نداشته باشید
دو قدم عقب رفت و ادامه داد امیدوارم خوشبخت باشید خداحافظ
اشکم بی اختیار دراومد اونقدر سریع رفت که اصلا نفهمیدنم از کدوم طرف رفت
خاک بر سرم اومدم یعنی حال آتوسا را بگیرم بدجور خورد تو پر خودم لعنت بهت آرشام که سایه نحست همش رو زندگیمه
تنها گزینه ای که برا جمع کردن گنده کاریم به ذهنم میرسید مائده بود سریع باهاش تماس گرفتمو هرچی پیش اومده بود و گفتم اونم دوتا فحش بارم کرد که چرا بچه بازیو کنار نمیذارم و از این حرفا
بعدم گفت نکنه گلوم پیش داداشش گیر کرده که منم با اعتماد به نفس گفتم

به هر حال آدم باید همه کیس ها رو ببینه و بعد تصمیم بگیره

بپا نچایی

نه لباس گرم پوشیدم

واقعا من موندم ..متین اون زبون درازتو ندیدو عاشقت شد

عزیزم تو مو میبینی پسرا پیچش مو

وای ملیسا امروز اعتماد به نفست چسبیده به سقف

چه کنم عزیزم واقع بین شدم

.
اوهو کم اوردم خوبه

اون که از اولش مشخص بود

خدایا از دست این دختر

آره دیگه قدر گل بلبل بداند

اکی بابا قطع میکنی گل خانم تا من زنگ بزنم به اون داداش بدبختمو روشنش کنم

باشه منتظر خبرتم

تصمیم گرفتم یه سری به کورش بزنم اس دادم کجایی
جواب داد خونه

 

 

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

نویسنده : ریما | الف.ستاری

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

بچه مثبت | قسمت اول ◄

بچه مثبت | قسمت دوم ◄

بچه مثبت | قسمت سوم ◄

بچه مثبت | قسمت چهارم ◄

بچه مثبت | قسمت پنجم ◄

بچه مثبت | قسمت شیشم ◄

بچه مثبت | قسمت هفتم ◄

بچه مثبت | قسمت هشتم ◄

بچه مثبت | قسمت نهم ◄

بچه مثبت | قسمت دهم ◄

بچه مثبت قسمت یازدهم ◄

بچه مثبت  | قسمت دوازدهم ◄
 

♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪

دانلود قسمت اول به شکل پی دی اف | سیصد کیلو بایت ◄

دانلود این قسمت دوم به شکل پی دی اف | هشتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت سوم به شکل پی دی اف | هفتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت چهارم به شکل پی دی اف | شیصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت پنجم به شکل پی دی اف | پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت شیشم به شکل پی دی اف | پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت هفتم به شکل پی دی اف | پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت هشتم به شکل پی دی اف | حجم پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت نهم به شکل پی دی اف | حجم شیصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت دهم به شکل پی دی اف | حجم هفتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت یازدهم به شکل پی دی اف | حجم هشتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت دوازدهم به شکل پی دی اف | حجم شیصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت سیزدهم به شکل پی دی اف | هفتصد کیلو بایت ◄

49 ◄ دیری دی دینگ

[ad_2]

لینک منبع

بچه مثبت | قسمت یازدهم

[ad_1]

اونروز هر چی با کورش حرف زدیم فایده نداشت و پاش را کرد تو یه کفش که قاپ مائده را میدزده

از جانب مائده مطمئن بودم اما دوست نداشتم اصرار کورش وجه ی مرا جلوی مائده خراب کنه گرچه میدونستم کورش آدمیه که امروز یه تصمیمی میگیره و فرداش به روی خودشم نمیاره پس جای امید بود

مخصوصا اینکه مائده با دخترای اطراف کورش یه دنیا فرق داشت از جمله باخودمن

سوغاتی سوسن و همون موقع که رسیدم دادم و مال بقیه را هم گذاشتم تو اتاقم چون هنوز خانواده عزیزم از سفرشون برنگشته بودند

از روزی که از مشهد اومدم غیر از نمازای صبحم که یک درمیون قضا میشد بقیه را میخوندم و اونطور که فهمیدم شقایقو یلدا هم همینطور بودند

دو روز استراحت کردم تا مامان اینا هم اومدند

مامان پوستش از آفتاب برنزه شده بود و با چندتا چمدون خرید از کیش که مطمئن بودم نود و نه درصد انها لباسه برگشت

بایاد اوری اینکه حتی یه تماس خشک و خالیم باهام نگرفتند به سردی به هر دوشون سلام کردم

بابا سرمو بوسید و به اتاقش رفت

اوج محبتش واسه من همین قدر بیشتر نبود گاهی وقتا شک میکنم که بچه واقعیشون باشم

مامانم هنوز کلمه ای از دهانم خارج نشده گفت

ملیسا واقعا که عجب مسافریو از دست دادی خیلی خوش گذشت

به منم خوش گذشت

مامان پوزخندی زد و گفت با اون دگوری ها _ منظورش دوستام بودند؟

مامان نیومده شروع نکن

اخمی کرد و گفت : آتوسا اونجا خودشو واسه آرشام تیکه پاره کرد اونوقت توی احمق رفتی زیارت

پس خدا را شکر میکنم که نیومدم چون حوصله اون دوستای مسخرتو نداشتم ……مخصوصا آتوسا

مامان که انگار خودشم از این بحثای تکراری خسته شده بود رو به عباس آقا که مشغول جابه جا کردن چمدونهای مامان بود گفت

اون زرشکیرو بذار تو اتاق ملیسا مال اونه

 

ممنون مامان اما

من خستم بعدا باهات صحبت میکنم

آهی کشیدمو وارد اتاقم شدم چمدون سوغاتی های مامان اگرچه برایم جذاب نبود اما حداقل میتوانست وقتم را پرکنه شبش هم سوغاتی های هر دوشونو بهشون دادم ……. بابا که از خریدم خیلی خوشش اومد …. مامانم چیزی بروز نداد ولی میدونم اگه راضی نبود صد بار میگفت

 

 

ماشین را توی پارکینگ دانشکده پارک کردمو به سمت کلاسم رفتم تو راه با متین برخورد کردم

سلام

فقط یه ثانیه نگاهم کرد و گفت

سلام

بعد چند ثانیه مکث گفت

ببخشید من عجله دارم با اجازه

بهم برخورد پسره امل روانی

اصلا تقصیر خودمه که بهش سلام کردم …..حقا که بی لیاقته

 

نازنین و بهروز با دیدنم اونقدر تحویلم گرفتند که تصمیم گرفتم هر چند یک بار دورشون بزنم تا منو نبینند و عزیز بشم

با ورود کورش به کلاس همه سرها به سمتش برگشت

 

معلوم بود با عطر هوگویش دوش گرفته و با اون کت و شلوار مشکی و کروات دودی خیلی خواستنی شده بود مطمئنا اگه فرناز امروز غائب نبود از کرده خود پشیمون میشد که چرا راحت کنار کشید

 

اوه سلام خوشتیپه از این طرفا

به لبخند کورش که به حرف شقایق زد نگاه کردم

مطمئنا این تیپ زدنش واسه انجام کار مهمی بود وگرنه کورش برای مهمونیهای رسمیمان هم لباسهای اسپرت میپوشید

 

حتی سهرابی هم به کورش گفت

نکنه امشب عروسیته

و کورش با خنده جواب داد خدا نکنه اونروز برسه که من خر شم زن بگیرم

سهرابی با نگاه خیره اش به من جواب داد

اونش دیگه دست خودت نیست دست دلته

از این حرفش بدنم مور مور شد و اخم کردم

 

بعد کلاس دنبال کورش راه افتادم تا ته و توی قضیه را در بیارم

 

کجا به سلامتی

اگه غر غر نمیکنی و عصابمو خورد نمیکنی بگم

وای نه از همون که میترسیدم داشت به سرم میومد

کورش ….مائده

بای هانی …….همین امروز بهت ثابت میکنم تو در موردش اشتباه میکردی

توی پارکینگ رسیدیم که دهنم باز موند ماشین خدا تومنی باباش زیر پاش بود و رنگ کت و شلوارشم با اون ست کرده بود

 

چیه

نگو بابات بهت داده؟

نه بابا سوئیچو کش رفتم ……..شب احتمالا خونمو میریزه

حق داره

آدم یه دوست مثل تو داشته باشه دشمن میخواد چیکار

توی ماشین نشست و دوباره عطر زد و برام دستی تکون داد به سبد گل پشت ماشین که مطمئنا برای مخ زدن مائده بود نگاهی کردمو آهی کشیدم

انگار تصمیمش خیلی جدیه

به شقایق که پشت سرم به رفتن کورش خیره شده بود نگاه کردمو گفتم

به نظرت چیکار کنم

هیچی

خسته نباشید با این همه فکر کردن

مثلا میخوای چیکار کنی

چه میدونم …..آهان زنگ بزنم به مائده همه چیو بگم

اونوقت اگه کورش فهمید ،میدونی که چقدر کینه ای…….شاید بره به متین بگه که تو شرط

وسط حرفش پریدمو گفتم

آره راس میگی بهتره منتظر عکس العمل خود مائده باشیم

با این همه دک و پوزه کورش کوه هم جلوش کم میاره چه برسه به مائده

بقیه بچه ها هم بهمون رسیدند و همگی راهی کافی شاپ شدیمو من خواسشتم سوغات بچه ها را بهشون بدم که یکی دستش را از پشت سرم جلوی چشمام گرفت

با لمس دستای مردونش چندشم شد و سریع خودمو جلو کشیدم

 

سلام عشق من

اه اینو دیگه کجای دلم بذارم یادم باشه به بچه ها بگم پاتوقمونو عوض کنیم

سلام آرشام خان

مسافرت خوش گذشت

شنیدم به شما با وجود آتوسا جون بیشتر خوش گذشت

کم نیاورد و گفت

اون که صد البته

رو به بقیه هم سلام کرد و با گفتن با اجازه بدون اینکه منتظر حرفی باشه سریع روی صندلی کنارمون نشست

 

کورش خان کجاند

شقایق با لودگی گفت:رفته گل بچینه

همگی پقی زدیم زیر خنده

به چه کیف پولای قشنگی

بهروز با خنده گفت : ملیسا جون زحمتشو کشیده

میدونستم اگه چیزی بهش ندم مامان سر فرصت کلمو میکنه واسه همین کیف پولایی که واسه شقایق و یلدا خریده بودمو و هنوز از کیفم درشون نیاورده بودم

بیرون اوردم و یکیش دادم بهش

دست تو جیب کتش کرد و جعبه کوچیکی بیرون کشید اینم برای تو

در جعبه را باز کردمو و با دیدن دستبند زیبای طلا سفید اخمام تو هم رفت

شقایق جعبه را از دستم گرفت و دستبندو با احتیاط بیرون اورد

وای خیلی نازه…….

چه خوش سلیقه

یاد بگیر بهروز خان

به ابراز نظر بچه ها لبخندی زدمو رو به آرشام گفتم

خیلی لطف کردی ولی نمیتونم قبول کنم

چرا……. تو قبول میکنی …به عنوان کادوی یه دوست که تو مسافرتش حتی یه ثانیه هم از فکرت بیرون نیومد

ممنون

به شقایق که هنوز به دستبند مات مونده بود گفتم شقایق دستبند و بذار تو جعبش و پسشون بده

ملی من فکر کردم قبول کردی

تو اشتباه فکر کردی …….من کادویی که ……… آرشام

 

وسط حرفم پریدو گفت

استپ خانمی ………بهم کادو دادی بهت کادو دادم

آخه

نازنین با حرص گفت

اما و اگه و نداره

من کی گفتم اما و اگه، گفتم آخه

حالا هر چی

خیلی خوب ممنون آرشام خان

با هزار بدبختی آرشامو پیچوندیمو رفتیم خونه کورش تا ببینیم چی شد خدمتکار در و باز کرد و ما با سر و صدا وارد شدیم

مامان کورش خیلی تحویلمون گرفت

کورش هست

گفت:کورش تو اتاقشه

نمیدونم چشه دمغه این سبد گلم اورد انداخت اینجا

اوپس …….کورش گاف داده بدون در زدن پریدیم تو اتاق و همچین نعره کشیدیم که فکر کنم کورش تو شلوارش جیش کرد

زهر مار چه خبرتونه دراز کشیده بودما……دخترای روانی

بهروز تو از اینا هم بدتری

خیلی خوب بابا بی جنبه

بهروز با مسخرگی گفت

شیری یا روباه آق کورش

فعلا که یه بچه آهوی بی پناهم گیر یه مشت زامبی شقایق با مشت کوبید پس سرشو گفت

زهر مار حالا هی ننه من غریبم بازی در بیا

جدی به کورش گفتم

مائده رااذیت که نکردی

اذیت کجا بود

بهش گفتم تصادفی دیدمشو بیاد برسونمش گفت

صلاح نمیبینم باهاتون بیام . گفتم حداقل یه کافی شاپی قهوه ای شماره ای

گفت:دلیلی نمیبینه اصلا سرشو نیاورد بالا ببینه من انقدر تیپ زدم یا با یه گونی اومدم…….ماشینو بگو بابام میخواست خفم کنه اونوقت خانم یه نگاهم بهش ننداخت

با موتور گازی میرفتم انقدر زورم نمیومد

اونقدر بهش خندیدیم که اشک از چشامون جاری شد

من که از همون اول گفتم مائده اهل این حرفا نیست

کورش چند بار زیر لب مائده مائده گفت و بعد رو به من گفت

دختره بهم میگه به حرمت دوستیم با ملیسا باهات برخوردی نکردم که دیگه پاتو از گلیمت درازتر نکنی

اااا.پس حسابی شستت

شقایق خندیدو گفت

بدو میخوام بندازمت رو بند تا خشک شی

یلدا گفت اتوتم با من

ا مزه ها

کورش واقعا عصاب نداشت چون بدجور خورده بود تو پرش …. ما هم سریع جیم شدیم

 

***

 

رفتارای سهرابی طرز نگاه کردن و بعضی حرفاش دیگه واقعا اعصاب برام نذاشته بود …………. سهرابی همیشه اخمو حالا نیشش تا بنا گوشش باز بود و به قدری تحویلم میگرفت که تمام بچه ها هم به رفتار جدیدش مشکوک شده بودند

از همه بدتر غیرت کورش و بهروز بود که منو هلاک کرده بود…… بهشون گفتم رفتارای سهرابی مشکوکه

کورش گفت

به نظر من که این چند ترم باقی مونده را سر کارش بذار تا پاست کنه و بعدش تو رو به خیر و اونو به سلامت

بهروزم مثل بوقلمون کله اش را در تایید حرف کورش چند بار بالا و پایین برد و آخر سر هم گفت

هوای ما را هم بهش بگو داشته باشه

با حرص با دو دستم همزمان توی سر دوتاشون زدمو گفتم

یعنی خاک عالم تو سر بی غیرتتون کنند

مشغول کل کل با اونا بودم که گوشیم زنگ خورد…… با دیدن شماره مائده دوباره یه چشم غره به دوتاشون رفتمو دکمه اتصالو فشار دادم

جونم ……مائده جان

سلام ملیسا خانم خوبی؟……..پارسال دوست امسال آشنا

سلام خانمی ممنون تو خوبی؟ چه خبر؟

هیچی سلامتی؟

کجایی

دانشکده

منم بهت نزدیکم……..میخوام با متین برم کافی شاپ تو هم میای؟

اوم………خوب مطمعنی مزاحم نیستم

وای قربونت برم تو مراحمی

ممنون

پس بیا کافی شاپ تا منم خودمو برسونم

اوه راستی شقایق جان و یلدا خانمم بیارید

باشه

تلفونو قطع کردمو رو به بچه ها که تازه همگی جمع شده بودند گفتم: بچه ها من کافی شاپ دعوتم به اضافه یلدا و شقایق

کورش قبل از هر حرفی گفت

 مائده دعوتت کرده پس منم میام

اوی کجا ………متینم هست ضمنا دیگه بهت اجازه نمیدم به مائده نزدیک شی

 

کورش با لحن جدی گفت

یادم نمیاد ازت اجازه گرفته باشم

کورش چند بار بگم مائده با همه دخترای اطرافت فرق داره

میدونم و …تو هم میدونی که من از چیزای خاص خوشم میاد

هزار بار کورش و تهدید کردم که اگه بخواد بیاد کافی شاپ ال میکنم و بل میکنم

باشه ملی انقدر قُپی نیا…..اصلا نمیام خوبه

آره دیگه پس سه ساعته واسه چی دارم فک میزنم

با دیدن مائده که مقابل متین نشسته بود و آروم باهاش حرف میزد به سمتشون رفتم

سلام هر دو بلند شدند و من با مائده رو بوسی کردم

یک لحظه نگاه مائده به پشت سرم افتاد و بعد سریع رو به منو متین گفت

بچه ها من خیلی گشنمه پیشنهاد میدم به جای کافی شاپ بریم رستوران مهمون متین خان

متین فقط سرشو تکون دادو گفت موافقم

ولی من گفتم

نه من مزاحمتون نمیشم

مائده گفت:وای چقدر تعارفی هستی ….شما با ما میاید باشه؟

باشه …ولی مهمون من

متین که به گلدان روی میز خیره شده بود گفت

نه دیگه ……وقتی خانوما با یه آقا میرند بیرون دست تو جیبشون نمیکنند

آخه

سلام

 

برگشتمو به کورش که مقابم با یه لبخند مزحک وایساده بود نگاه کردم

 

همگی جوابشو دادیم و کورش گفت

چه حسن تصادفی……….. منو دوستام اومدیم اینجا یه

به طرف میزی که اشاره کرد برگشتم و با دیدن دوتا از پسرای خل و چل کلاس چشم غره ای به کورش رفتمو

کورش که انگار از نگاه عصبانی من کمی ترسید گفت

فعلا

به سمت میزش رفت

مائده از جاش ببلند شد و گفت

بلند شید بریم ناهار………… هر سه بلند شدیم و من قبل از خارج شدن برگشتمو یه چشمک به کورش که با عصبانیت نگام میکرد حواله کردم

 

قرار شد منو مائده با ماشین من و متین با چهارصد پنج خودش بیاد

همین که سوار شدیم مائده گفت

راستی شقایقو یلدا نیومدند

 

اه …پاک یادم رفت بهشون بگم از دست کورش و خراب کاریاش

راستش اونا کار داشتند عذر خواهی کردند

برای کورش پیام دادم : خوردی هستشو توف کن

و اونم پاسخ داد :خیلی بی فرهنگید حالا کجا رفتید؟

فوضولو بردند جهنم گفتند هیزمش تره

 

جوابی نداد……… در یه رستوران طبقه متوسط ایستادیم و متین ماشینشو پارک کرد و منم پشت سرش ایستادم

مائده پیاده شد و من قبل از پیاده شدن یه نگاه به سر و شکلم کردم

خدایی از اون روزی که موهامو توی مقتعم فرستاده بودم قیافم خیلی مظلومتر شده بود…. ولی شیطنتام تمومی نداشت یه بوس کوچولو برا خودم فرستادمو پیاده شدم

متین درو باز کرد و منو مائده با تشکر کوتاهی وارد شدیم

مائده هنوز ننشسته گفت : من برگ میخورم

متین لبخند مهربانی به رویش پاشید و گفت

می دونم شکمو

 

و بعد دوباره اخماشو تو هم کشید و در حالی که سرشو به سمت من بر میگردوند و نگاش اوتوماتیک پایین میرفت تا منو نبینه….گفت

و شما؟

میخواستم منویی که به سمتم گرفته بود را محکم بزنم تو سرش تا مایع بین نخاعیش از بینیش بزنه بیرونو اشهدشو بخونه

بدون گرفتن منو از دستش با حرص گفتم

منم مثل مائده ،برگ

منویی که هنوز جلوم گرفته بودو و بدون اینکه باز کنه روی میز گذاشتو پیش خدمتو صدا کرد

 

سه دست برگ با مخلفات با یکی از دوغای محلیتون

مائده گفت : میرم دستامو بشورم ومنو متینو تنها گذاشت

اونقدر از دست متین عصبانی بودم که حد نداشت تا حالا هیچ پسری انقدر بهم کم محلی نکرده بود گوشیم زنگ خورد از جیبم بیرون کشیدمو با دیدن اسم آرشام سری روی صحفه گوشیم ……با حرص زیر لب گفتم

بر خر مگس معرکه لعنت

جوابشو ندادم که دوباره زنگ زد …….. لعنتی گوشیو به اجبار برداشتم

صدای شاد آرشام تو گوشی پیچید سلام خانومی عق………….. نگاهم به سمت صورت متین کشیده شد یه لحظه نگاه موشکافش به خودمو غافل گیر کردم و اون خیلی ناشیانه به سقف خیره شد

حرصم گرفت ، ایش ایکبیری……..

سلام چطوری؟

ممنون از احوالپرسی های شما

حوصلشو نداشتم

کاری داشتی؟

آره واسه ناهار میخواستم دعوتت کنم

شرمنده الان میخوام ناهار بخورم

کجا با کی؟

من الان دوستاتو دیدم باهاشون نبودی ….خونه هم که نیستی

شما داروغه اید……..به خودم مربوطه الان کجامو با کی هستم

پررو آمارمو درمیاره

منظورمو بد برداشت نکن نگرانت شدم

نگران چی؟

من کار دارم بای

و بدون اینکه منتظر جوابش باشم قطع کردم

گوشیمو خاموش کردم همزمان با گذاشتن تلفن تو جیبم مائده هم رسید و پرسشگرانه به قیافه درهم متین خیره شد

حتی به طور نامحسوس اشاره زد چی شده و اونم تابلو سرشو بالا برد یعنی هیچی……….. مشکل روانی داره دیگه

خوب اگه هیچی پس چرا با یه کوه عسلم نمیشه خوردت

ناهار با چرت و پرت گوییهای مائده که سعی داشت متینو از حالو هوایی که توشه دربیاره صرف کردیم

اما متین خان دریغ از یه لبخند خشک و خالی همچنان روی اخمش مصمم بود

ای بعد ناهار قلیون میچسبید ولی با این دوتا بچه مثبت آرزویی محال بود

ممنون خوشمزه بود

متین که مشغول بازی با غذاش بود سرشو بالا اورد و تو. چشام خیره شد انگار میخواست عمق ذهنمو بخونه

 

صبر کن ببینم مگه ذهن من عمقم داره

خدا عالمه اینبار کم نیاوردم و به چشمای جذاب مشکیش خیره شد

واو….چه عالمی داره چشاش……. نمیدونم چقدر اونطوری موندیم که با سرفه مصلحتی مائده نگاهمونو از هم گرفتیم

بمیره نذاشت ببینم کی کم میاره متین تا بنا گوش سرخ شد و منم عین خیالم نبود یعنی اصلا توی روی خودم نیاوردم …فقط شنیدم گفت

نوش جان مائده

با نیش باز گفت

بچه ها یه پیاده روی میچسبها

تا فردا هم دست این بدی فقط میخواد برنامه ی مثبت بودنشو ادامه بده برا همین گفتم

من دیگه میرم

 

چرا آخه…………. مثلا چی بگم …بگم بدجور هوس قلیون  کردم

خوب یه سری کار دارم ممنون از ناهار خوشمزتون

از جام بلند شدمو و مائده و متینم متعاقبا بلند شدند

بعد از کشیدن یه قلیون پرتقال نعنا به سمت خونه روندم

 

همین که ماشینو وارد خونه کردم با دیدن ماشین آرشام پفی کشیدم

وای خدا کی میشه راحتم کنی

وارد سالن شدم

آرشام رو به روی مامان نشسته بود و باهاش حرف میزد با دیدنم سکوت کردند و فقط شنیدم مامان آروم گفت

بیا خودش اومد

سلام

هیچ کدوم جوابمو ندادند و مامان در حالی که با خشم نگام می کرد گفت

بیا اینجا بشین

نه ممنون خستم

-ملیسا اون روی سگ منو بالا نیار

به آرشام که با پوزخند نگام میکرد خیره شدمو و گفتم

مادر من تو که روی سگت همیشه بالاتر از همه روهاته واسه من بیچاره

درست حرف بزن دیگه پرروییم حدی داره

دقیقا مامان این حرفم به آقایی که روبروت وایساده بزن

بعدم بدون اینکه منتظر جواب مامان باشم به سمت اتاقم رفتم

 

قبل از اینکه در اتاقو ببندم یه کفش لای در گیر کرد و بعد آرشام محکم به در تنه زد و وارد شد

هوی چته وحشی

وحشی….هه…وحشی ببین کی به کی میگه

خوب من به تو میگم

ملیسا خوب گوشاتو باز کن فکر دور زدن منو از سرت بیرون کن…..اوندفعه هم بهت گفتم من دست رو هر چی بذارم مال منه

اوه اوه نگو ترسیدم…..منو تهدید میکنی

آره…..ولی نذار این تهدیدا از قالب حرف خارج بشه و عملی بشه

پوزخندی زدمو گفتم

ببین جناب مگه زوره …نمیخوامت…بابا ن..می…خوا…مت….چطوری حالیت کنم

آرشام با اون صورت خشمگینش بهم نزدیکتر شد و با دست محکم موهای پشت سرمو با مقنعه کشید به طوری احساس کردم باید با موهای نازنینم خداحافظی کنم

سرم به طرف عقب کشیده شد …..داد کشیدم…ولم کن وحشی

 

اما اون بی توجه به هر چیزی فقط گفت

بد میبینی کوچولو ……بد

با دست به صورتش که نزدیک صورتم بود کوبیدم از شدت ضربه نوک انگشتام زق زق میکرد

داد کشیدم هر گ.ه میخوای بخور لعنتی

آرشام موهامو ول کرد و دستشو روی صورتش گذاشت انگار از شدت ضربه شکه شده بود

فقط نگام کرد

برو بیرون

تکان نخورد انگار هنوز توی بهت بود

داد کشیدم از اتاق من برو بیرون

تکان سختی خورد

رنگ نگاش از تعجب به خشم تغییر کرد

تو …توی عوضی …تو یه الف بچه منو میزنی…من

آره بازم میزنم …اگه نری و از اینجا گورتو گم نکنی

با پشت دست روی لبهام کشید و با شصتش ناز کرد

سرمو عقب بردم

باشه خوشکله….من ..میرم ولی زود میام

خود درگیر

توی یه ثانیه سریع لبام و بوسید که چندشم شد

بر میگردم عشقم منتظرم باش

حتما…حالا گورتو گم کن

نگاش باعث شد بترسم…..بترسم از آرشامی که روبروم بود……آرشامی که انگار من پدرشو کشته بودم و اون باید ازم انتقام میگرفت

 

رفت……….و من نفس حبس شده امرو بیرون دادم

لعنت به همتون

 

ماشین آرشام هنوز کاملا از در خارج نشده بود که مامان بدون در زدن وارد اتاقم شد

با حرص نگام کرد و گفت

بالاخره کار خودتو کردی پسره را پر دادی

با تموم وجودم داد کشیدم

بسه…………بسه این مسخره بازیا ……….دیگه خستم کردید ………چقدر بشینم و ببینم کی میشه منم آدم حساب کنید و نظرم و بپرسید

سر من داد نکش…….. احمقی دیگه …حالیت نیست همه این کارا به خاطر خودته

به خاطر خودمه که اون پسره احمق میاد تو اتاقم هر طورمیخواد باهام رفتار میکنه…اونوقت …تو …توی به اصطلاح مادر به جای اینکه دوتا بار پسره کنی اومدی تو اتاقمو بهم میگی چرا جواب توهینهاشو دادم

پسره را همه رو هوا میزنند …اونوقت توی احمق به جای اینکه باهاش راه بیای ، لج و لجبازی می کنی .اون میتونه تو و صد نسل بعد تو راوتو پولاش غرق کنه………خوشتیپ .و جذابم که هست تحصیلکرده و خونواده داره ….لعنتی دوستتم که داره …دیگه چی میخوای

فقط به چشماش خیره شدم مشخص بود تا ده روز دیگه هم که باهاش حرف بزنی تاثیری نداره

حرف حرف خودش بود……..مثل همیشه…. بغضم ترکیدو اشکم روون شد

مامان پوفی کشید و گفت

چرا برای یه بارم شده به حرفم گوش نمیدی…….حالا چرا مثل عقده ای ها گریه میکنی؟

چون چون عقده ایم…..عقده ی یه محبت مادرانه از جانب تو …..مامان با من بد کردی بد…….یادته وقتی داشتم تو تب میسوختم و حالم خیلی بد بود………..اوه چه سوالی میپرسم تو چی در رابطه با من یادت میمونه اونروز دوره داشتید ….خونه مهلقا جونت …..گفتم مامان حالم بده کابوس میبینم می ترسم پیشم بمون…..سوسنو صدا زدی مواظبم باشه….گفتی داره مهمونیت دیر میشه……..گفتی باید بری روی بهاره را کم کنی …مامان من 12 سالم بود و بهت احتیاج داشتم ….تو هیچوقت نبودی …..نه تو خاطرات شیرینم بودی و نه مرحمی برای خاطرات تلخم………..عقده ایم که همین حالا که به قول خودت وقت شوهر کردنمه وقتی یلدا میگه مامانش باز صبح واسه خوردن صبحونه کم بهش گیر داده حسودیم میشه………مادر من ،کی برام لقمه گرفت و کی برا تغذیه ام حرص خورد جز اینکه بعضی وقتا بهم میتوپی چه خبرته کمتر بخور هیکلت بهم میریزه……………مامان من گاهی وقتا به این نتیجه میرسم برای شما هیچی نیستم…………….اصلا شک دارم تو مادرم باشی

 

مامان با پشت دست چنان محکم توی دهنم زد که مزه خونو احساس کردم …… فقط همین جمله را گفت

حقا که بی چشمو رویی و بعد از اتاقم رفت …نه اینجا دیگه جای من نبود …حداقل حالا نه ….حالا باید هر چی زودتر از اینجا دور میشدم
کولمو از رو شونه راستم انداختم رو شونه چپمو یه بار دیگه اینطرفو اونطرفو نگاه کردم
از دست خودم عاصی شدم

آخه احمق با مامانت لج کردی با خودت که لج نکردی چرا ماشینتو نیاوردی

موضوع اصلی این نبود

موضوع این بود که نمیدونستم کجا برم

خونه کورش عمرا چون با مامانش رودر بایستی داشتم

بچه ها هم حوصلشونو به هیچ وجه نداشتم ….میمونه مائده

گوشیمو از جیبم کشیدم بیرون و شمارشو گرفتم

سلام

سلام مائده جون خوبی ؟

سلام خانمی ممنون……شما چطوری؟

حوصله احوالپرسی نداشتم برا همین یه راست رفتم سر اصل مطلب

ممنون …….تو الان کجایی

خونم …چطور مگه

ساکت شدم

الو ملیسا

مائده راستش

ملیسا جان اتفاقی افتاده

آره………باید ببینمت

الان

آره

آخه دارم شام درست میکنم واسه شب مهمون داریم……..میخوای تو بیا خونمون

من که منتظر همین حرف بودم پیشنهادشو روی هوا زدم.

-آره آره اینطوری بهتره….مزاحم نیستم

…نه قربونت برم ……یادداشت کن : خیابان ….

 

***

 

سلام عزیزم چه عجب یادی از من کردی…….. به چهره آرامش بخش مائده نگاه کردمو بی اختیار بغضم ترکید

مائده دستپاچه شد و گفت

وای ملیسا چی شد؟

 

من حرف بدی زدم….ملیسا جونم … ….. منو تو بغلش گرفت و من خودمو خالی کردم فقط خدا را شکر کردم که مائده تو خونه تنها بود و گرنه اگه کسی منو تو این حال و روز میدید فکر میکرد دیوونم

بالاخره بعد از اینکه فین فینم تموم شد و دماغمو با سر شونه مائده پاک کردم آروم شدم

ملی جان نمیخوای حرف بزنی برام

صورت مهربونو آرومش باعث شد با بغض گفتم

ملی مامانم داره دیوونم میکنه داره مجبورم میکنه زن پسر دوستش بشم …من از پسره متنفرم

مائده با شنیدن حرفام لبخند مهربونی زد و گفت : اوه حالا همچین گریه میکنی فکر کردم نشوندنت پای سفره عقد…..پاشو خانومی دست و صورتتو بشور …الان بابامو مهمونامون میرسند

وای ….من میرم

کجا ؟

 

بهشون میگم من خودم تو را دعوت کردم واسه شام بیای اونا هم خوشحال میشند

بدو تنبل خانم…….. بهترین فکری که به ذهنم میرسید این بود که از جنگ روانی داخل خونمون چند روزیو دور باشم

تا درست تصمیم بگیرم …اما به خواست مائده با بابا تماس گرفتمو و گفتم چند روزی با دوستام میرم شمال ویلامون

اگرچه میدونستم واسه بابا این چیزا مهم نیست ولی مائده اونقدر اصرار کرد تا به بابا زنگ زدم……. لباسام مناسب خونه ی مائده اینا نبود

برای همین ترجیه دادم با مانتوم باشم که مائده فهمید و یه تونیک گلبهی ناناز با یه شال همرنگش واسم اورد

صد بار هم تاکید کرد که تا حالا نپوشیدتش و چقدر به من میاد و فیت تنمه

 

یه تک زنگ زده شد و بعد صدای باز شدن در حیاط اومد

مائده با خنده بلند شد و گفت

بدو بدو بابامو عمه اینا اومدند

باشه ……….. اه…عمه ….وای نکنه متین و مادرش باشند

خاک تو سر بد شانسم کنند

من اگه شانس داشتم که اسممو شانس الله میذاشتند

ملیسا جان کجا موندی

همراه مائده دم در ایستادم

بابا جان مائده کجایی؟

متین پشت سر دایش بود گفت

اه اه اگه میدونستم هنوز بیداری اصلا نمیومدم

با دیدن من جملش نیمه کاره موند و با تعجب به من نگاه کرد

سلام ………….

سلام دخترم

مائده با لبخند گفت

سلام بابا معرفی میکنم…ملیسا جان دوستم….امشب برای شام با اجازه شما دعوتش کردم…….. پدرش بوسه ای روی سرش زد و گفت

قربونت عزیزم کار خوبی کردی …..شما تو این خونه سرور منید

بعدم رو به من گفت : خوش اومدی دخترم

ممنون من با مادر متین هم روبوسی کردم و به متین فقط یه سلام دادم

که اونم با صدای آرومی جوابمو داد

به دنبال مائده وارد آشپزخونه شدم

بمیری مائده چرا نگفتی پسر عمتم هست

وا……خوب فکر نمیکردم واست مهم باشه

مهم نیست …..ولی …..

نمیدونستم چی بگم برای همین بیخیال شدم

برو بشین پیش بقیه تا ازت پزیرایی کنم

نه اینجا راحتم

وای ملیسا خجالت میکشی

نخیرم

وای دروغ نگو

سینی و از دستش گرفتمو گفتم

من و خجالت بده اصلا خودم میبرم

آفرین …دختر شجاع……… با سینی وارد پذیرایی شدم

پدر مائده با خنده گفت : دخترم چرا شما……شما بفرمایید بشینید …مائده باز تنبل بازی دراورد

مائده کنارم ایستادو گفت

نه بابا خود ملیسا اصرار داشت سینیو بیاره

محکم پاشو لگد کردم و زیر لب گفتم

خفه بمیر…… وای خدا حالا بقیه مخصوصا متین فکر میکنند واسه چی من اصرار داشتم سینی را بیارم….وای خدا الان متین فکر میکنه دارم از دیدنش ذوق مرگ میشمو میخوام جلب توجه کنم

برای همین سریع گفتم

از بس مائده جان تعارف کرد اعصابم خورد شد خواستم بهش نشون بدم که من اصلا اهل رودربایستی نیستم

بعدم سینی و ول دادم تو بغل مائده و گفتم

بیا بگیر خوبیم بهت نیومده

مائده غش کرد از خنده و گفت

وای ملی …الان دقیقا مشخصه به خونم تشنه ای

دقیقا

کنار مادر متین نشستم

مادرش اونقدر مهربونو خانم بود که تو دلم صدها بار حسرت خوردم که کاش منم مادری مثل اون داشتم

مادرش برام پرتقال پوست گرفت و چنان با محبت به من خیره شد که بی اختیار بغض کردم

مائده با خنده گفت

وای ملی فردا خونه متین اینا سمنو پزونه تو هم باید بیای

اما …آخه

مائده جان خانم احمدی تو این مراسما اصلا بهش خوش نمگذره پس اصرار نکن

به سمت متین برگشتمو اخم کردم

منظورم این نبود که

مادر متین گفت

عزیزم من قول میدم بهت خوش بگذره ………….حتما بیا

باشه

ممنون

 

شام خوشمزه مائده در فضایی دوستانه و جو مهربون خانوادگی آنها صرف شد

اونقدر بین خوردن شام خندیدمو و کیف کردم که دلم درد گرفته بود

وای مائده دستپختت عالیه……..فکر نمیکردم توی هم نسلیای من دختری باشه که بلد باشه غذا درست کنه

پوزخند صدا دار متین درست رفت رو اعصابم

برگشتمو به متین گفتم

مشکلیه

متین یکم خودشو جمع و جور کرد و گفت

نه چطور مگه

هیچی همین جوری

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

نویسنده : ریما | الف.ستاری

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

بچه مثبت | قسمت اول ◄

بچه مثبت | قسمت دوم ◄

بچه مثبت | قسمت سوم ◄

بچه مثبت | قسمت چهارم ◄

بچه مثبت | قسمت پنجم ◄

بچه مثبت | قسمت شیشم ◄

بچه مثبت | قسمت هفتم ◄

بچه مثبت | قسمت هشتم ◄

بچه مثبت | قسمت نهم ◄

بچه مثبت | قسمت دهم ◄
♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪

دانلود قسمت اول به شکل پی دی اف | سیصد کیلو بایت ◄

دانلود این قسمت دوم به شکل پی دی اف | هشتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت سوم به شکل پی دی اف | هفتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت چهارم به شکل پی دی اف | شیصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت پنجم به شکل پی دی اف | پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت شیشم به شکل پی دی اف | پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت هفتم به شکل پی دی اف | پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت هشتم به شکل پی دی اف | حجم پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت نهم به شکل پی دی اف | حجم شیصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت دهم به شکل پی دی اف | حجم هفتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت یازدهم به شکل پی دی اف | حجم هشتصد کیلو بایت ◄

35 ◄ اشمولی پشمولی

[ad_2]

لینک منبع

بچه مثبت | قسمت هفتم

[ad_1]

تا رسیدم دانشگاه طبق معمول باز دیر شده بود

سریع رفتم تو کلاس ……………. سرمو انداختم زیر و در زدمو وارد کلاس شدم

برای چند لحظه سکوت مطلق تو کلاس برقرار شد و سهرابی اوهومی کرد

رو به استاد سلام کردم

سهرابی سریع جوابم را داد و گفت

نمیخواد چیزی تعریف کنی از ظواهر امر پیداست که حراست دانشگاه احتمالا امروز وقتتو گرفتند و تو به کلاس سر موقع نرسیدی ….بشین اما دیگه تکرار نشه

جانم …… چی گفت …………حراست ………… یعنی چهارتا تاره مویی که بیرون میذاشتم انقدر تو چشم بوده

بیخیال شدم و نشستم کنار یلدا که هنوز داشت با تعجب نگاهم میکرد

بدون اینکه نگاهش کنم به استاد خیره شدمو تا آخر کلاس جیکم در نیومد با خروج استاد از کلاس منم سریع وسایلمو جمع کردم تا جیم بزنم که یلدا بازومو چسبید

نا کس عجب چیزی هستی تو دیگه

کورش و بقیه هم دورم جمع شدند اما من تمام نگاهم به متین بود که آرام و سربزیر از کلاس خارج شد

کورش چونه ام را گرفت و سرمو بالا برد و گفت

ببینمت ………..وای خدا چقدر مظلوم شدی

شقایق گفت

زود موهاتو درست کن حالمو بهم زدی

هر کدوم یه چیزی گفتند و آخر یلدا گفت

نکنه واقعا حراست بهت گیر داد تو که گفتی رییس حراست دوست باباته

از جام بلند شدمو گفتم

بچه ها من عوض شدم …دیگه اون آدم قبلی نیستم

همشون با چشمایی که عین وزغ بیرون زده بود گفتند چی؟

آره درسته من اون آدم قبلی نیستم اما میدونید بدبختیم چیه؟

 

اونا پرسشگر نگاهم کردند

خنده ام را کنترل کردم و با جدیت گفتم

بد بختیم اینه که آدم بعدیم نیستم

کورش از خنده منفجر شد …خودمم پوقی زدم زیر خنده و یلدا هم چنان کوفت پس سرم که مغزم 90 درجه تاب خورد

بهروز گفت

ببین نیم وجبی چطور ما را سر کار گذاشته

نازنین گفت

یعنی واسه سهرابی خودتو این شکلی کردی

ابرومو بالا انداختمو گفتم

نوچ….واسه خاطر آقا متین

کورش با خنده گفت

تو دیگه چه مارمولکی هستی

شقایقم گفت :بیخود زور نزن اون حتی نگاتم نمیکنه

خواهیم دید

در حالی که با کورش کل کل میکردم و بقیه بچه ها هم هر هر میخندیدند وارد کافی شاپ شدیم
سر میز همیشگی نشستیم و من سفارش شکلات داغ برای همه دادم
قرار شد مهمون بهروز باشیم
با حس لرزش گوشی درون جیبم دو انگشتی گوشیمو از تو جیبم در اوردم و با دیدن شماره آرشام پوفی کشیدم
یلدا گفت

چیه…..چرا انقدر عصبانی شدی نکنه این پسر سیریشس
شقایق گفت

آرشامو میگی
با سر تایید کردمو و گوشیمو روی میز گذاشتم

اصلا حوصلشو ندارم

نازی گفت

وای دلت میاد طرف که خیلی نانازه
بهروز اوهومی کرد و گفت

ضعیفه …من اینجا برگ چغندرم دیگه
نازی خندید و گفت

خفه بمیر گلم
شقایق رو به من گفت

ملی ملی اونجا رو

به سمت در ورودی که شقایق اشاره کرده بود برگشتم و چشمام از دیدن صحنه روبروم اندازه یه نعلبکی شد
زیر لب گفتم

چی شد

کورش خندید و گفت

بیا اینم از بچه مثبت کلاسمون …………تو زرد از آب دراومد

یلدا گفت

چی میگی کورش نگاه به چادر و حجاب دختره بکن بعد حرف الکی بزن
شقایق با حرص گفت : فعلا که دور دور چادریاس
تمام وجودم چشم شده بود و خیره به متین و دختر همراهش نگاه میکردم
هر دو سربزیر سر میز نشستند
بدون اینکه حتی به هم نگاهی هم بندازند
متین که مشغول بازی با دستمال روی میز بود و دختره هم که با اون صورت با نمکش چادرش را تا نزدیکی ابروهایش کشیده بودد و به دستهای متین خیره شده بود
از جا بلند شدم…………..یلدا گفت  : کجا؟

میرم ببینم چه خبره

دستمو کشید گفت : آخه به تو چه مربوط
بی توجه به حرفهاش دستمو محکم از دستش کشیدمو گفتم

آدمش میکنم

و قبل از هر عکس العمل دیگه ای سریع به سمت میز متین اینا رفتم

 

قبل از اینکه به میزشون برسم تازه فهمیدم ، چه غلطی کردم ………….آخه به من چه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چیچیو به من چه………………پسره پر رو از تیپ من ایراد میگیره و نصیحتم میکنه اونوقت خودش
اه……….به من چه

اومدم مثل بچه آدم برگردم سرجام بشینم که یهو متین سرشو به سمتم برگردوند و از جاش بلند شد

سلام

نگاهم را از اون که دوباره به کفشاش خیره شده بود گرفتم و به دختر روبه رویش نگاه کردم

دختره با یه لبخند بانمک نگاهی به سرتا پام کرد و سلام کرد

 

علیک سلام

بی اختیار لحنم طلبکار بود

خودمو زدم به طبل بیعاریو گفتم

شما هم که اینجایید …………خوب شد دیدمتون میخواستم ازتون جزوه امروزو بگیرم

بله حتما بفرمایید بشینید

به جهنم من که گندو زدم چه یه وجب چه صد وجب

چشم با اجازه

متین رو به دختره گفت

ایشون خانم احمدی همکلاسم هستند و ایشونم دختر داییم مائده جان

 

جان……………مائده جان………خاک تو سرت ملی با این شرطبندیت طرف نامزد داره

 

از آشنایی با شما خرسندم

 

منم همون که تو گفتی

و همچنین

تازه به صورت طرف نگاه کردم مائده به معنای واقعی کلمه زیبا و خوااستنی بود مخصوصا با اون ابروهای به هم پیوسته اش

 

متین از توی کیفش جزوه برداشت که گارسون اومد تا سفارش بگیره

شما چی میل دارید

 

به سمت بچه ها که مثل کسایی که رفتند سینما مشغول کوفت کردن شکلات داغ و دید زدن میز ما بودند نگاهی کردمو و گفتم

شکلات داغ

 

متین گفت

دو تا شکلات داغ ……….مائده جان شما چی ؟

 

مائده لبخندی زد و گفت

من کیکم میخوام آخه خیلی گرسنم

 

پس سه تا شکلات داغ و …………نگاهی به من کرد و رو به گارسن ادامه داد و سه تا پای سیب

ممنون

قابلتونو نداره ….بفرمایید اینم جزوه امروز

جزوه را گرفتم و دوباره به مائده زیر چشمی نگاه کردم

 

حالت چهره اش جوری بود که آرامش خاصی را به قلب آدم میداد

 

البته آدم نه من …….من که خودم یه پا فرشتم

 

موبایل مائده زنگ خورد و اون با هیجان جواب داد

وای سلام مامان ………..خوبید ……..ممنون……نه دیگه میرم خونمون

 

آره با متینم………نگران نباشید گرسنه نمیمونم……چشم از من خداحافظ

 

رو به متین گوشی را گرفت و گفت : مامانه

سلام مامان

خاک تو سرم دیدی نامزدشه…………اصلا چرا خاک تو سر من خاک توسر بچه ها که منو مجبور به این شرط بندی کردند و گرنه من بچه به این آرومی

 

مائده باز با اون لبخند نانازش پرید وسط افکار بیسرو ته منو گفت

شما همیشه انقدر آرومید

من…..نه بابا………تنها چیزی که نیستم آروم بودنه

خندید وگفت : به چهرتونم میخوره از اون بچه شیطنا باشید

خندیدمو گفتم

شما لطف دارید

دارم میمیرم از فضولی

آخ راستی نامزدیتونم تبریک میگم آقا متین چیزی بروز نداده بودن

 

آخه یکی نیست به من بگه متین مگه با تو حرفم میزنه که بخواد چیزی بروز بده ای بمیرید همتون با این شرطبندیتون

لبخندی زد و تا اومد جواب بده گارسون رسید و سفارشا را روی میز چید و متینم مکالمش را تمومم کرد

 

مائده گفت

نه عزیزم من و متین خواهر برادر رضائی هستیم

هان چی میگه کاش زیر دیپلم حرف میزد منم بفهمم

 

فکر کنم قیافم تابلو بود که نفهمیدم …..اونم برام توضیح داد که چون مامانشو هنگام به دنیا اومدنش از دست داده عمش یعنی مادر متین بهش شیر داده و برا همینم حالا این دوتا به هم محرمند

اوه بابت مرگ مادرتون واقعا متاسفم

ممنون عزیزم

الهی ……………نفسم را با آسودگی بیرون دادم………..خوب توجیهش اینه که هنوز شرطبندی پابرجاست

بفرمائید میل کنید

 

باز تشکر کردمو شروع به خوردن کردم

با دیدن یلدا که بال بال میزد و اشاره میکرد برم پیششون ابروهامو بالا انداختم

یلدا بای بای کرد یعنی میخواند برند و بعدم دستش را چندبار بالا و پایین برد یعنی خاک تو سرت

بعدم کیفو موبایلمو نشون داد ………….. با انگشتم به طور نامحسوس 2 را نشون دادم یعنی دو دقیقه بتمرگید سر جاتون تا من بیام

خوب مائده جان خیلی از دیدنت خوشحال شدم کاش میشد بیشتر باهات آشنا میشدم

 

خندید و گفت : من تو دانشگاه فلسفه میخونم ………میام یه سری به متین بزنم ……..سراغ تو هم میام عزیزم

ممنون………خوشحال میشم

به سمت متین برگشتمو گفتم

بابت همه چیز ممنون فردا جزوتونو میارم

 

فقط یه لحظه نگام کرد و گفت

خواهش میکنم …نوش جان ..باشه جزوه پیشتون تا چهارشنبه احتیاج ندارم

از جا بلند شدمو و با مائده دست دادمو و از متین خداحافظی کردم و د برو که رفتیم

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

نویسنده : ریما | الف.ستاری

♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥ * ♥

بچه مثبت | قسمت اول ◄

بچه مثبت | قسمت دوم ◄

بچه مثبت | قسمت سوم ◄

بچه مثبت | قسمت چهارم ◄

بچه مثبت | قسمت پنجم ◄

بچه مثبت | قسمت شیشم ◄

♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪ ♪ ♫ ♪ ♫ ♪

دانلود قسمت اول به شکل پی دی اف | سیصد کیلو بایت ◄

دانلود این قسمت دوم به شکل پی دی اف | هشتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت سوم به شکل پی دی اف | هفتصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت چهارم به شکل پی دی اف | شیصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت پنجم به شکل پی دی اف | پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت شیشم به شکل پی دی اف | پونصد کیلو بایت ◄

دانلود قسمت هفتم به شکل پی دی اف | پونصد کیلو بایت ◄

51 ◄ آفران به لایکت

[ad_2]

لینک منبع